چهارشنبه رفتیم دنبال کارای بیمه من. آخه پرونده بیکاریم رو از کرج انتقال دادن تهران. دوباره تهران می خواد همون کارا رو از اول انجام بده. بازرس هم یه بار فرستاده که ظاهرا ما نبودیم. بعد از اعتراض من دوباره قرار بازرسی شد ولی خدا رو شکر حضوری رفتیم و بازرسی دیگه لازم نیست. اونم به خاطر اینکه پسری رو با خودمون برده بودیم و ... . نمی دونم آخه چرا با وجود گرفتن 3 ماه حقوق به خاطر یه انتقال پرونده باز مردم رو می دوونن. به هر صورت که بعد از کلی دوندگی به همسری اعلام شد که از 12 دی به بعد حقوق های معوقه رو واریز می کنن.

بعد از انجام کارهای بیمه من و پسری رفتیم خونه مادرشوهری اینا. همسری هم رفت سر کار. شب خواهر شوهری اومد اونجا داشتیم ظرف می شستیم که پرسید دیابت بارداریت خوب شد. منم گفتم که آره. گفت آزمایش دادی؟ که گفتم قبل از عروسی داداشم رفتم آزمایشگاه و در ادامه اشاره کردم که به جز پدر و مادرم کسی ازم نپرسیده بود. یه بارم داداش کوچیکه و حالا تو. گفتم که برام جالب بوده چون موقعی که مردم می فهمیدن می گفتن خودت از قبل داشتی ولی الان دیگه برا کسی مهم نیست. ظاهرا به مادر شوهری برخورد آخه خیلی جدی پیگیر بود که من پرسیدم هم از خودت هم از مامانت. اصرار داشت که چند بار هم پرسیده. نمی دونم ولی من که چیزی یادم نمیاد! بهش گفتم چون حساس شده بودم حواسم جمع بوده به این مطلب مطمئنم که نپرسیدن ولی شاید به مامانم گفته باشین و ... بعد هم بحث رو عوض کردم که تو یه رفت و برگشت به اتاق دوباره مامان داشت ادامه می داد که گفتم چه می دونم و حرف رو عوض کردم. تازه گفت از همسری هم پرسیده! اما خیلی خوشحالم که حرفم رو زدم. جالب که همه فکر می کنن مظلومتر از مادر همسر من کسی تو دنیا نیست!!!! خوشبحالش که ظاهر ارومی داره. البته من دوستش دارم و براش احترام قائلم. اینایی رو هم که نوشتم برای این بود که یادم بمونه چی گفتم. شب هم حسابی فکر کردم. چیزی به ذهنم نیومد جز اینکه حدود 2-3 هفته پیش که چند روزی تنهایی خونمون بود ازم پرسید. همین ... شب هم برنزهایی رو که پدر همسری کنار گذاشته بود با خودمون آوردیم خونه و سر یه تیکه از اونا من پدر و مادر همسری رو امتحان کردم که نتیجه شناختم درست از آب دراومد. بین اینکه خواسته همسری یا داداشش؟ که دیدم بله داداشش.

و اما از مهمونی دیشب:

دیشب خونه یکی از دوستان شام دعوت بودیم. وقتی رفتیم دیدیم که مهمونی مفصلی از نظر جشن و شادیه. حسابی بزن و برقص کردیم و شب هم بعد از بارش برفی که خبری ازش نبود اومدیم خونه. همسری هم یه حالگیری برام داشت که شاید من مقصر بودم شایدم نه؟ اما خوب تموم شد دیگه. می دونستم که اینطوری میشه! به خودش هم گفتم که انتظارش می رفت. ولی در مجموع مهمونی خوبی بود.