بالاخره ماه رمضون هم اومد. این روزا خیلی هوا گرم شده اما ماه رمضون باز هم ماه رمضونه...

من که فعلا نمی تونم روزه بگیرم. اما انشالا تا هفته آینده ببینم چقدر توان دارم. امیدوارم که بتونم.

عاشق حال و هوای روزه داری هستم و امیدوارم که خدا کمکم کنه که شرمنده نشم.

جمعه تولد پسری بود البته به قمری. صبح برای صبحانه سه تا شمع وارمر روشن کردیم و پسری روزش رو با فوت کردن شمعا شروع کرد. بعد هم با خوردن صبحانه و میوه و ذرت و ناهار و بازی با دختر عمه جان و پسر عمه همسری کلی سرگرم شد و روز خوبی رو گذروند. ساعت 5 و نیم هم خوابید تا حدود 7 و نیم. عصر هم  باباش براش یه کیک کوچولو خرید با یه شمع 3. سه نفری با هم - مهمونامون رفته بودن- تولد گرفتیم و بچه کلی ذوق کرد. (راستی عصر جمعه خواهر شوهری و همسرش اومدن یه سر پیشمون)

بعد هم پسر عمه جان اومد دنبالمون و با هم رفتیم پارک نهج البلاغه و بچه کلی خاکبازی کرد و یه خرده هم سرسره بازی و یه خرده هم با وسایل ورزشی سرگرم شد. توی راه سرش رو از سان روف ماشین پسر عمه جان برده بود بیرون کلی کیف می کرد. خلاصه اینکه  اون روز واقعا روز پسری بود و خیلی بهش خوش گذشت.

شنبه هم به دستور خودشون تشریف بردن خونه مامان همسری و عصر من رفتم اونجا دنبالش بعد باباش اومد حدود ساعت 7 و نیم رفتیم میوه خریدیم و اومدیم خونه. دختر عمه من و خانوادشون اومدن خونمون و تا ساعت 10 و نیم مهمونمون بودن. به بچم خیلی با پسرای دختر عمه جان خوش می گذره.

دیروز هم بعد از کار رفتیم مهدکودک دنبال پسری و بعد هم رفتیم هایپر استار و کلی خرید کردیم. برگشتن هم من فقط تونستم نصف خریدا رو جمع کنم و سه سری لباسشویی روشن کنم و شام (افطار) بپزم. بعد هم تا دیروقت بیدار بودیم.

امروز هم بعد از ظهر باید برم کلاس و بعد هم روزمرگی ها ادامه داره ....