این روزا دارن تندتر از باد رد می شن و می رن. به خودم که میام می بینم روزا رفتن و هفته ها و ماهها ...

خیلی سعی می کنم به بهترین شکل از زمانم بهره برداری کنم. گاهی حتی دلم می خواد تنبلی کنم. گاهی دلم می خواد برگردم به روزای مجردی و بی مسئولیتی.

اما این روزا رو با همه بالا و پایینش دوست دارم. دو هفته پیش رفتیم اهواز دختر داداشم به دنیا اومد. خدا رو شکر که خودش و مادرش خوب بودن. انشالا عاقبت به خیر باشه. یه هفته ای که اونجا بودیم به سرعت گذشت. از وقتی اومدیم تهران به شدت دارم تقلا می کنم ولی نمی دونم چرا زمان انقدر زود می گذره. پسری به مهد جدیدش عادت کرده و ما تا حالا از مهدش راضی هستیم. همسری باشگاه پدرشوهری رو تحویل داده و الان تنها یه کار داره.

منم که حسابی مشغول کار و بار هستم. امروز هم رفتم باشگاه بعد از گذشت سه هفته. مدیریت جدید من رو به عنوان مهمون افتخاری پذیرفت و بدون شهریه به ادامه ورزش می پردازم.

کارای دفتر کم و زیاد می شه. زیر بار هزینه هاش دارم له می شم. ولی خسته نمی شم و عقب نشینی نمی کنم. باید دنیا به کامم بچرخه. هرچی باشه من آدمم و خدا برم خیلی ارزش قائله و منم عاشقشم. پس خودش کمکم می کنه. تو هفته ای که اهواز بودیم به پسری خیلی خوش گذشت. راستش به منم همینطور و مثل همیشه خدا رو شکر کردم که توی یه همچین خانواده ای بزرگ شدم و اونا رو دارم. خدایا ممنونم.

اما تنها چیزی که اذیتم کرد این بود که یه روز مامانم و بابام به خاطر ماها رفتن کباب کوبیده درست کردن. (البته تقریبا 10 روزی یه بار این برنامه رو دارن)

اون روز از چشمای مامانم مثل بارون اشک می ریخت و بابام هم نشسته و در حالی که دود اذیتش می کرد کبابها رو از سیخ می کشید.

اون روز هر سه تامون (من و داداشام) با خانواده های سه نفرمون، بابا و مامانم، عمه و پسر عمه همسری مهمونشون بودن. بابا و مامان هم به خاطر بچه هاشون کباب کوبیده رو انتخاب کردن. البته عدس پلو با مرغ و آبگوشت هم دو مورد غذایی دیگه بودن. از دیدن صحنه اشک ریختن مامانم حسابی ناراحت شدم و حسابی هم بهش غر زدم که چرا کباب درست کردین؟

بابام گفت چیزی نگو اگه مامانت درست نمی کرد می موند تو دلش و هر روز تا سری بعد که جمع بشین حرص می خورد و گریه می کرد. مگه نمیشناسیش؟؟

می گم آخه بابا من و برادر بزرگه که تو خونهامون می خوریم داداش کوچیکه هم که اگه دلش خواست وقتی جمعیتتون کمتره درست کنین که خودش کمک تو و مامان باشه و پای منقل بایسته و ...

خلاصه اینکه کلی مامانم رو نصیحت کردم که نکن ...

آخه مامانم با وجود داشتن تنها 51 سال حسابی بیماریهای جور و واجور داره. ناراحتیم برای این بود که دور از جونش با این کارا موجبات نابیناییش فراهم نشه.

چشمای مامانم آب سیاه داره. خودشم که دیابت، فشار خون، تپش قلب، آسم حساسیتی، شل شدگی عضلات گردن و پادرد و ... داره. اینا یعنی اینکه باید خیلی مراقب باشه و احتیاط کنه. اما مهر مادریش باعث می شه که همه جوره از خودش بگذره. البته بابام هم دست کمی ازش نداره و همه جوره پدره.

بابا و مامان عزیزم خوشحالم که شما رو دارم. از خدا هم ممنونم که شما رو بهم داد تا معنای واقعی پدر و مادر رو حس کنم.

خدایا آرزو میکنم به سلامتی اونا و عمر با عزتشون. آمین