ورود به سال 1394 با دوران نقاهت بابام همراه بود. خدا رو شکر که همه چیز به خیر گذشت. 25 اسفند بابا رو مرخص کردیم و آوردیم خونه. البته باید یه چند روزی می رفت بخش بعد میومد خونه. اما به درخواست خودش و تایید دکتر بالاخره از بیمارستان مرخص شد.

بابا 25 اسفند صب ساعت 8 و نیم به مامان زنگ زده بود که بیاین از بخش post ICU مرخص می شم و میام خونه. مامان هم سریع زنگگ زد به من و من رفتم خونه. منم سریع زنگ زدم به همسری و اونم از وسط راه برگشت سمت بیمارستان. من و مامان با آژانس رفتیم و همسری هم مستقیم اومده بود. خلاصه اینکه از صب تا حدود ساعت 3 و نیم بود که بابا رو آوردیم. بابا روحیش خسته بود. اما به لطف خدا سریع بهبودیش رو به دست آورد. الانم خونه ماست. انشالا 19 فروردین می ره برای چکاپ بعد از جراحی. امیدواریم که همه چیز خوب رقم بخوره.

تدارکات امسال عید ما رنگ و بوی هر سال رو نمی داد. همه چیز با بیماری بابا عجین شده بود. برای پسری که تو پاییز از آبادان لباس خریده بودیم. تو روزای بیمارستان یه بلوز و شلواز هم برای جشن چهارشنبه سوریش از روبروی بیمارستان تهیه کرده بودم و مشکل لباس بیرون نداشت. یکی دو روز مونده به عید براش لباس تو خونه هم خریدیم که البته زیاد مقبول نیوفتادن. این پسری ما هم عادت کرده به لباس قدیمی هاش.

شب عید خدا رو شکر همسری بعد از مدتها چند سری لباس خرید که همه هم بهش میومدن.  من هم یه جفت کفش و یه روسری خریدم برای مانتویی که اول زمستون خریده بودم.

ما هرسال عید رو می رفتیم اهواز. ولی امسال تهران بودیم. خدا رو شکر که بابا هم پیشمونه. روز اول عید رفتیم خونه مادرشوهر جان. با اصرار پدر همسر به بابا که اگه نیای ناهار ما با ناهارمون میایم اونجا. بابا گفت شما برین بعد ما میایم حدود ظهر. ما رفتیم و کمک مادرشوهر جان بسی بشور و بساب کردیم و چیدیم. ساعت 1 و نیم برادر بزرگه بلیط داشت برای تهران. قرار بود یه ناهار زود بخوریم و برگردیم که برادر جان میان خونمون زشت نباشه. (آخه مادرشوهر جان اینا همیشه دیروقت ناهار می خورن)

خلاصه همسر از مادرش پرسید که کی غذا آماده است و مامان گفت ساعت 2. همسر هم ساعت 2 رفت دنبال مامان و بابام. اونا رو آورد. بابا به نظر خسته میومد و مامان چشماش قرمز بود. و جریان از این قرار بود که بابا با خیلی ها که تماس گرفته بودن صحبت کرده بود برای سال نو و خیلی اذیت شده بود و به سرفه افتاده بود و صداش گرفته بود.اونا اومدن نشستن. همسری رفت برادر جان رو از فرودگاه بیاره. ساعت حدود 3 بود که من داشتم به پسر جان ناهار می دادم. که اونا هم اومدن. حدود 4 هم ناهار خوردیم. بعد از ناهار بابا رفت دراز کشید. حالش زیاد مناسب نبود. مامان به دختر خواهرشوری و خواهر شوهر و مادر شوهر جان عیدی داد و بعد حدود ساعت 5 آروم گفت که بابا باید بره خونه. پدر همسری پشت بوم بودن. همسری رفت که بگه ما می خوایم بریم. که پدرشوهری گفته بودن مادر و عمو دارن میان. بمونن یه چند دقیقه تا مادر برسه. اما متاسفانه حال بابا اصلا خوب نبود. مامان گفت که ما می ریم و شما اگه دوست دارین بمونین. که البته ما هم مهمون داشتیم و همه با هم رفتیم.

2 فروردین همش بارونی بود و شب 2 ساعتی بچه ها رو بردیم تیراژه و پارک خوارزم.

3 فروردین هم مهمونامون برگشتن اهواز. ظهردختر خواهرشوهری با باباش اومد و یه ذره با بچه ها بازی کرد. غروب هم رفتیم خونه مادر همسری و با هم رفتیم خونه عمو بزرگه و مادر بزرگ همسر جان.

4 فروردین شب رفتیم خونه عمه همسری. (مادر همسری هم با خواهرش اینا رفتن اهواز)

5 فروردین کاری بود و من سرکار بودم تا عصر. نزدیک غروب بابا خسته بود و خیلی دلش می خواست یه چرخ تو شهر بزنه. از طرفی لاغر شده و یه کت برای روی لباسش می خواست بخره. رفتیم شیفر منوچهری- سعدی برای کمربند. کمربند دلخواه بابا رو نداشت. اومدیم چهارراه استانبول. که 5 تا مغازه رو دیدم و هیچکدوم مناسب بابا چیزی نداشتن. بعد برگشتیم خونه. البته خیلی سخت بود چون من پشت بابا می ایستادم و مامان کنارش که کسی اشتباهی به بابا نخوره. یه خورده هم خسته شدو قرار بود بستنی بخوریم که البته به خاطر شرایط بابا گفت بریم خونه. حدود 2 ساعت و نیم بیرون بودیم و برگشتیم خونه. ساعت 9 و نیم بود که رسیدیم. پدر همسری تو بازار به همسری زنگ زد که کجایید؟ می خواست بیاد خونمون. وقتی رسیدیم همسری بهش زنگ زد.بعد هم رفت از بیرون فالوده و بستنی خرید. بابا حدود 10 اومد خونمون و با همسر شام خوردن (از غذاهایی که تو یخچال داشتیم). خواهر همسری هم حدود ده و نیم بدون هماهنگی یهویی اومدن خونمون. حسابی همه چیز قاطی پاتی بود. اونقدر که یادم رفت حتی بستنی بیارم با هم بخوریم. اونا حدود ساعت یه ربع به 12 رفتن.

6 فروردین هم کاری بود و من تا ظهر ساعت 1 دفتر بودم. دوستم اومد بهم سرزد و رفت. یه دست گیلاس و دو تا بازی برای پسری خریده بود که هرچی اصرار کردم بیاد خونه نیومد و گفت بعدا میام. همزمان دوست بابام هم که از اهواز اومده بود عروسی اومده بود و به بابا سرزده بود. البته همسر جان خونه بودن. عصر هم برادر کوچیکه از اهواز اومدن (با ماشین).

7 فروردین هم خونه بودیم و برادر جان و بابا و مامان رفتن بوستان و عصرش هم با خانمش رفتن هفت تیر. عصر 2 تا از عمه های همسری یکی با همسرش و یکی با دوتا پسراش اومدن خونمون. آخر شبش هم بابا و مامان و برادر و همسر جان رفتن دریاچه برای پیاده روی بابا. آخر شب که اومدن حدود ساعت 11 و نیم بود. همسری یه رفتار ناخواسته ای نشون داد که موجب ناراحتی من شدو نشون داد که کاملا از شرایط خسته است و منم ازش کلی تشکر و عذر خواهی کردم و کلی برای خودم اشک ریختم. (البته عکس العمل من تو اتاق خودمون بود نه تو جمع)

8 فروردین هم صبح با همسر جان رفتیم و برای بچه های همکار شعبه خیام خریدم. برادر و خانمش هم رفتن بوستان. بعد از خرید من و همسر رفتیم بابا رو آوردیم دفتر (حدود ساعت 11) بعد همسر رفتن کرج به کارشون سر زدن و فیله گوساله گرفتن و اومدن تهران و ظهر هم ساعت 1 و نیم بابا رو بردن خونه. بعد هم من و برادر اینا رفتیم خونه و برای ناهار رفتیم دریاچه چیتگر. خیلی خوش گذشت. عصر هم برادر جان و خانمش رفتن خونه دخترعموی همسرش و دختر عمه جان من با دوتا پسراش و همسرش اومدن خونه ما برای عید دیدنی.

9 فروردین هم برادر کوچیکه اینا برگشتن خونشون. (همسری می گفت از رفتار خودش ناراحت شدن که می خوان برن. آخه قرار بود تا 11 فروردین بمون تهران) البته ترکیدن لوله فاضلاب رو بهانه کرده بودن.ما هم مجددا رفتیم انقلاب و بعضی از کتابا رو عوض کردیم. عصر هم پسرعموی بابام با خانمشون اومدن خونمون. غروب هم پدر همسری اومدن و برای شام پیش ما بودن و رفتن. آخه مادر شوهر جان با برادرشوهری از اراک اومده بودن.

امروز هم که فعلا سرکارم و کارمندم رفته مرخصی  و....