ماه رمضون امسال هم داره تموم می شه. 12 روز اولش رو روزه بودم. 2 یا 3 روز هم بعدش روزه گرفتم. امروزم که روزه نیستم. خیلی هوا گرمه من که حسابی بریدم. خسته خسته ام از این گرما.

ماشینا گرم ... خونه ها گرم ... محل کارا گرم ... بازارا گرم ... اصلا همه جا گرمه ... گاهی خیلی کلافه می شم.

قرارداد خونمون رو برای یک سال دیگه تمدید کردیم. 6 میلیون گذاشتیم رو پول پیش و خدا رو شکر که اثاث کشی منزل کنسل شد. دیروز هم یه اسپلیت 18 هزار نصب کردیم و امیدواریم امسال تو خونه حداقل احساس آرامش کنیم. دیشب که خیلی خوب بود.

قرارداد دفتر هم 21 مرداده ... برنامه جا به جایی دارم. آخه نمی تونم کرایه بالا پراخت کنم. حساب کردم از اول تا حالا (قرارداد 2 سال) فقط 22 میلیون اجاره دادم. و این هزینه ها خسته ام کرده. از طرفی از نظر موقعیت ملک و میزان فضای کاری هم که خیلی اوکازیون نیستیم. پس بهتره جا به جا بشم. تصمیم دارم فردا پس فردا مالکم رو در جریان بذارم. اینجا هم خیلی گرمه. تابستون اول یه کولر گازی زمینی داشتیم آوردیم جواب نمی داد (از اول شهریور اومده بودیم). پارسال هم به مالک محترم گفتیم اسپلیت تهیه کنند که ماشالا انقدر پولکی هستن که گفتن نه اینجا با پنکه هم خنک می شه و به دلیل اینکه تو قرارداد سرمایش و گرمایش به عهده ایشون بود. یه کولر آبی از این کوچولوها تهیه کردن که اصلا جوابگو نیست. پارسال که من تیر و مرداد فقط عرق می ریختم و غر می زدم. (جای ما یه مغازه 16 متریه که دیواراش چوبه که رطوبت رو تشدید می کنه.)

امسال هم اگه برنامه جا به جایی نداشتم حتما اسپلیت می زدم. ولی به خاطر جا به جایی عملا نمی شه کولر به دیوار نصب کرد.

بگذریم ... چقدر غر زدم. ...

اوضاع خوبه ...

4 تیر دختر دوم برادر بزرگه به دنیا اومده و چهارشنبه قراره من و پسری بریم اهواز و یکشنبه برگردیم... خیلی کوچولو و ریزه میزه است ولی قیافش خیلی جیگره. همسری می مونه تهران. هر چی اصرار می کنم می گه کار دارم و هزینه اش هم زیاد می شه... فعلا که بنا است ما دو تا بریم...

عموی همسری هم از آمریکا اومدن. ما که هنوز ندیدیمشون. الان اهوازن. خودشون امروز میان و همسرشون هم یکشنبه آینده... فکر کنم با هم بیایم تهران. باید دیدنشون هم بریم.

پسری هم داره بزرگ می شه و از لحظه هاش لذت می بره. از شادیش به شعف میام  و خیلی خوشحالم

مادربزرگ دوستمون هم فوت کرده بود که 5 شنبه رفتیم ولیان برای ختم و بعد هم رفتیم برغان برای افطار.. آخه من روزه بودم... خیلی خوش گذشت ... رستوران خوبی نشسته بودیم و بعد از مدتها 3 نفری یه جای خوب جمع شده بودیم...

دلم سفر می خواد ... دلم شمال 3 نفره می خواد ...

اه چقدر غر می زنم من برم تا گند نزدم به همه چیز...

خدایا دوستت دارم. از اینکه همسر و فرزند و خانواده ای به این خوبی دارم ازت ممنونم..

به خاطر تک تک دوستای مهربونم ازت تشکر می کنم ...

دوستت دارم