تا اونجا که یادم میاد نوشته بودم که عموی همسری اومده بودن ایران. قبل از سفر ما به اهواز رفتیم دیدن عمو و پسر عمو جان. و بعد توی ماه گذشته (16 تیرتا 19 تیر) من و پسری رفتیم اهواز دختر برادر عزیز رو دیدیم. خیلی کوچولو و ناز بود. قرار بود جمعه شب برگردیم که به خاطر مهمونی پدر همسری بلیط رو کنسل کردیم و ظهر برگشت گرفتیم. بعد هم اومدیم تهران و خیلی اتفاقی با زن عمو و پسرعموی همسری توی یه پرواز بودیم. اتفاقا خیلی هم خوب بود. پرواز حدود یک ساعت و نیم تاخیر داشت که حسابی پسری رو خسته و کلافه کرد. همسری اومد دنبالمون و با هم برگشتیم خونه. وسایل رو گذاشتیم و فریزری و یخچالی ها رو برداشتم و ناهاری که مامانم گذاشته بود رو 3 تایی با هم خوردیم و سریع رفتیم خونه مادر همسری.

از مهمونی چیزی نفهمیدم چون همش پسری کلافه و خسته بود. فشار هوا خیلی اذیتش می کنه. همسر جان هم که خیلی پسر وظیفه شناسی هست به کل درگیر بود. طفلی کلی کار کرده بود. برای مادر شوهر میوه و وسایل تره باری کرده بود. سالاد رو آورده بود شب قبلش خونه درست کرده بود. سبزی خوردن داده بود براشون پاک کردنه بودن. جوجه خریده بود و مواد زده بود . بعد هم خودش سیخ زد و کباب کرد. حسابی سرش شلوغ بود. تازه یه عالمه هم جمع و جور کرده بود. حتی بعد از سیخ زدن جوجه ها سینی ها رو کاملا شست. دلم می سوزه واسش با اینکه انقدر مهربون و دلسوزه ولی آخر سر خیلی به چشم نمیاد و فقط همه برای کارا یادشون به همسری میوفته.... بگذریم....

مادر همسر هم برنج و قورمه سبزی پخته بودن و پدرشوهری هم بختیاری و بناب خریده بودن و خدا رو شکر مهمونی به سلامتی انجام شد. تقریبا 40 نفر می شدیم. آخر شب هم پسری که با باباش حسابی دود خورده بود کلافه تر شد و مدام غر می زد و از یه طرف دختر برادر جان که خیلی هم ناسازگار هستن بیشتر کلافش کرد و منم بعد از شام به همسری گفتم بچم کلافه است و خدا رو شکر ایشون هم رضایت دادن که بریم خونه. رفتیم خونه و حسابی خستگی در کردیم.

وقتی اهواز بودیم خانواده عمه همسری هم اومده بودن ایران و سه شنبه هفته بعدش همه دعوت بودیم نایب پارک ساعی به مناسبت عقد پسر عمه همسری که قراره جشن نگیره و همه کادو دادیم.

جمعه هم عمو جان تشریف بردن آمریکا و چهارشنبه شب هم پدر و مادر من اومدن تهران و رفتیم برای پسری دوچرخه خریدن هدیه تولد (جمعه 9 مرداد تولدش بود) پنجشنبه هم تولد پسری روبه خاطر مهمونی پدر همسری که جمعه بود برگزار کردیم که خودمونی بود و خیلی خوش گذشت. پدربزرگ و مادربزرگا و عمه و عمو جونش بودن. 

خیلی خوش گذشت. منم یه شام ساده برنج و مرغ و سیب زمینی و قورمه سبزی و سوپ جو با شیر با ماست و سالاد و 4 جور ترشی و سبزی و دوغ و نوشابه و ژله و پفک و چیپس و ذرت و آلبالو خشکه و رنگینک و ... آماده کردم و خیلی هم به بچه ها خوش گذشت.

خلاصه اینکه تولد هم برگزار شد و جمعه هم قرار بود شام خونه پدر همسری باشیم که عمه جان بهشون گفته بودن ناهار میان و ما ناهار خورده بودیم و فقط برای دور همی پیش هم بودیم. شبش هم رفتیم پارک و حسابی خوش گذشت.

شنبه مادرجان رفتن دکتر و سه شنبه هم بابا رفت و چهارشنبه برگشتن اهواز. هفته پیش هم دوشنبه محل دفترم رو عوض کردیم و به محل جدید اومدیم. الانم دفتر جدید هستم و مشغول کارای ابتدایی راه اندازی دفتر. تقریبا هم همه چیز داره تموم می شه.

به این محل خیلی امیدوارم و دید خوبی نسبت به محل دارم. انشالا که همینطور هم باشه.