یادداشت شماره 15- بازگشت یه مامان

چند وقتی بود که نتونسته بودم بیام چیزی بنویسم. حالا دوباره اومدم ... نی نی گولوی ما 9 مرداد به دنیا اومد. چه روزی بود اون روز ... . خدا رو شکر سالم و تندرسته. الانم یه گوشه روی تخت من و باباش خوابیده. خیلی دنیای قشنگیه مادر شدن. دنیای جدیدی که به تجربه اش می ارزه. و اما از این چند وقته ... . عروسی داداش کوچیکه و دختر عموم برگزار شد. ایشالا که خوشبخت و عاقبت به خیر بشن. تو این چند وقته همه اش تو رفت و آمد و مهمون بازی بودیم که خدا رو شکر دیگه داره تموم می شه. درسای منم رو به پایانه و چیزی جز دو درس و چند امتحان نمونده. همسری هم برای این ترم انتخاب واحد کرد و کلاساش شروع شده. این چند وقته خیلی سخت و همراه با خستگی گذشت ولی همه اش خدا رو شکر می کنم که این پسر گل رو به من داده. چند تا اتفاق بد هم افتاد که یکیش 4 روز قبل از زایمانم بود و یکیش 4 روز بعد، یکیش هم 1 هفته بعد و یکیش 20 روز بعد که اونیکه آخری بود رو سعی می کنم فراموش کنم. نمی خوام چیزی از اونا اینجا بنویسم فقط می خوام یادم بمونه که چه روزایی رو کیا برام زهر کردن و یادم باشه که هیچوقت منم مثل اونا یه همچین رفتارایی رو نداشته باشم.

/ 3 نظر / 5 بازدید
تارا

عزیییییییییییییییییییزم مبارک باشه پس کو عکس؟؟؟؟؟؟؟ پس کو عکس نی نی؟؟؟؟؟؟؟ زود باش عکس بزار تنبلی نکن

نیلوفر

مبارک باشه مهمون نانازی کوچولوتون انشاله عاقبت به خیر و خوشبخت و سالم باشه و خدای مهربون سایه مامان و بابای عزیزش رو بالای سرش نگه داره. خدائیش کی دلش اومده تو رو ناراحت کنه؟؟ ناراحت کردن کسی مثل تو خباثت میخوادبه نظر من. این پست رمز دارتم که خوب من جزو دوستات نبودم که رمز ندادی؟؟ [متفکر]

تارا

رمز من کوووووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟