کار رو گرفتم + نماینده مجلس

یه پروژه تو دستم بود که یکی از دوستای همسری جور کرده بود کار تا نقطه پریدن رفت ولی به لطف خدا و با تلاش خودمون و کمکهای دوست همسری کار برامون موند و امروز تموم شد. فقط مونده پولش که قراره تا فردا واریز شه.

تو این زمان با یه آدم بزرگ و قدر آشنا شدم که استارت خوبی برای کارا و مراودات بعدی می شه. دوبار ایشون رو ملاقات کردم که بار دوم از اول بهتر بود. آخه تو مرحله دوم بعد از چندین تماس تلفنی تونستم اعتمادش رو جلب کنم و ایشون متوجه حسن نیتم شد. البته هر دوبار رو با همسرم رفتم.

امروز برای ملاقات ایشون به یه دفتر خدماتی رفتیم که اونجا یه آقایی بود (مسئول دفتر خدماتی) که به صورت پورسانتی برای بیمه ها کار می کرد- مثلا برادرشون بیمه گذارها رو هدایت می کردن به دفاتر... هر چی تونست به بیمه و بعدش به من توهین کرد. منم خیلی با ادب و متانت قضایا رو جمع کردم. همسری هم اوضاع رو هموار می کرد که جایی زیاده روی نشه از سمت اونا. خلاصه اینکه بعد از جوابای دندون شکن ما و اینکه ایشون متوجه موقعیت خانوادگی و شخصیتی ما شدن از ما پرسیدن کار بیاریم چقدر به ما می دین و من هم خیلی شیک و با ادب حرف و عوض می کردم و دست آخر گفتم تو مسئولیت فقط 5 درصد، که موجبات تمسخر ایشون رو هم مهیا کرد. بعد من گفتم که ما اونقدر قیمت رو بالا نمی بریم که فقط فکر منافع خودمون باشیم و ...

خلاصه کلام اینکه ایشون آخر سر با احترام و ادب با ما خداحافظی کردن و تا دم در اومدن. البته این به خاطر پوزیشن خانوادگیمون بود ...

راستی بعد از معرفی خانوادگی و شناسایی ما ایشون همسری رو مهندس خطاب کردن و گفتن چرا چای نیاوردن؟ بعد هم گفتن برای ما چای بیارن!!!!!

آقاهه همسن بابام بود و توی لول کاری من ولی نمی دونم چرا احساس می کرد استاندار تهرانه؟!!! البته از ادب و نذاکت و جسارت سخن من بی نصیب نموند و گفت خانم شما باید نماینده مجلس می شدی یا لااقل مدیر یه موسسه تبلیغاتی بزرگ نه نماینده بیمه! منم خیلی با اعتماد به نفس گفتم خدا رو چه دیدین هنوز زمان هست یه وقت دیدین نماینده مجلس هم شدیم! ما هنوز جوونیم! فکر کنم اینجا مسئله سن رو پررنگ کردم براش که من و تو با یه پوزیشن اجتماعی 2 نسل با هم اختلاف سن داریم. 

تازه امروز فهمیدم که چقدر بزرگ شدم که می تونم یه مسئله رو جمع کنم و امروز فهمیدم که هنوز هم باید تجربه بگیرم. خدایا مرسی که هوامو داری. خیلی دوست دارم.

/ 2 نظر / 5 بازدید
خاطره

آفرین نیلوفر جانم..آفرین..من بهت افتخار می کنم دوست خوبم[ماچ]

خاطره

سلام نیلوفر جونم.اون پست توی ناراحتی دیشب بود . خدا رو شکر با خواب شبانه خیلی از ناراحتی ها کمرنگ شد. در مورد مادرش نمی تونم کاری بکنم..همه بچه هاش اینطوری اند ..و مصطفی بچه آخری و هشتمه..خیلی تغییر دادن سخته