یادداشت 44

پنج شنبه صب رفتیم کرج خونه خواهر همسری پسری با دختر عمش حسابی بازی کرد و حسابی هم خسته شد. ساعت 6 عصر خوابید تا 7 بعد هم برای شب خونه عموش بودیم و رفتیم اونجا. خوب بود. خوش گذشت. دوباره یه چیزی دیدم که متوجه بخل و حسادت خانواده برادر همسری شدم. البته چندان اهمیتی هم نداشت.

جمعه صب هم کلاس داشتم و ظهر همسری و پسری اومدن دنبالم. با هم رفتیم پیش پسر عمه همسری بوستان بانوان . اونجا با دوستش داشتن به گربه ها غذا می دادن. پسری هم رفت اونجا وسط گربه ها نشست و به اونا سوسیس می داد بخورن. تازه دلش برای کلاغا سوخته بود و از وسط گربه ها بلند شد و رفت به سمت کلاغا و می گفت عار عار این در حالی بود که دست پر از سوسیسش به سمت اونا دراز بود.

خیلی خوشحالم که تونستم تا یه متری گربه ها برم و چیزی بروز ندم. خیلی خوشحالم که تونستم پسری با جرات تربیت کنم. (البته تا امروز)

بعد هم با دوست پسر عمه جان رفتیم یه رستوران گیاهی تو اختیاریه (آخه دوستش گیاه خوار بود). غذاش به ذائقه من بد نبود ولی همسری نپسندید. و اینکه با توجه به غذایی که می داد منوش گرون بود. هر چند من فکر می کنم که به امتحانش می ارزید.

دیروز هم رفتیم مطب دکتر پسری و دکتر نصف یه واکسن آنفولانزا رو برای دومین بار براش تزریق کرد.

الانم همسری سفارش کیک داده. منم گذاشتم تو فر داره می پزه. شام هم تقریبا آماده شده و الان باید برم و کارای دیگه رو انجام بدم.

/ 0 نظر / 3 بازدید