یادداشت شماره 9- اولین پنجشنبه و جمعه پرکار بعد از مدتها

به خودم قول داده بودم از این به بعد زود به زود بنویسم اومدم تا دیرتر نشده. این دو روزه اولین روزای  پرکار بعد از گذشت چند ماه بود. همه چیز با خرید چهارشنبه غروب شروع شد که جو گیر با 5 کیلو سبزی خوردن برگشتیم خونه. من و همسری حسابی تا شب کار کردیم. یه مقدار هم کار کامپیوتری داشتیم که عملاً نتونستیم استراحت کنیم. پنجشنبه هم که تا بیدار شدم و دست جنبوندم رفتم کلاس و برگشتم. ساعت 6.20 دیگه تو خونه بودم و از اونجا که همسری کلاس داشت و تا ساعت 9.40 شب نیومد خونه من نخودای آبگوشت -برای روز جمعه که قرار بود خانواده همسری بیان خونمون- رو پختم. (این دومین بار تو چند ماه اخیر بود که به کمک ماسک تونسته بودم یه چیزی رو گاز بذارم) بعد یه عالمه شستن میوه، سبزی، کاهو و خرده کاری های آشپزخونه و آماده کردن ظرفای جمعه، سس سالاد، آجیل و کلی کار خرد و ریز دیگه مثل جمع کردن لباسهای شسته شده و ... رو انجام دادم تقریباً دیگه کارم تموم شده بود و خیلی خسته که خدا رو شکر همسری اومد که ترمزم رو بکشه. بعد هم از اونجا که هر دو خسته بودیم با خوردن املت و جمع کردن نصفه و نیمه رفتیم که هر چه زودتر (ساعت 12) به رختخواب برسیم. جمعه هم که زود بیدار شدیم. من رفتم کلاس تا ساعت 2- همسری هم رفت سر کار و ظهر اومد دنبالم. واسه ناهار هم با دوستام رفتیم بیرون که خیلی خوش گذشت. بعد حدود ساعت 6 بعد از ظهر اومدیم خونه و خیلی سریع جمع و جور شام دیشب رو انجام دادیم. سالاد رو آماده کردیم، بقیه آبگوشت رو بار گذاشتیم، میوه رو چیدیم، دوغ رو آماده کردیم و ... اینجا بود که من با صدای همسری مجبور به استراحت شدم. گاهی خدا رو شکر می کنم که یه نفر هست که حواسش به من و بچمه. خلاصه اینکه رفتیم دراز کشیدیم ساعت حدود 7.15 بود. بعد حدود ساعت 7.30 مادرشوهرم اومد که به ما کمک کنه. کاری نبود پس یه خورده پیش هم نشستیم. بعد هم هر سه رفتیم دراز کشیدیم تا ساعت 8.20 که پدرشوهرم با دختر خواهر شوهری اومدن. حدود ساعت 9 بود که خواهر شوهر و برادر شوهرم هم اومدن. خوب بود خیلی خوش گذشت. دست همسری درد نکنه خیلی با درک و فهمه. با پذیرایی از مهمونا و یکمی گذشت زمان از دور هم نشستن تصمیم بر این شد که قبل از فیلم مختارنامه سفره پهن بشه که تا ساعت 9.50 بود که سفره پهن شد و همگی با هم شام خوردیم. بعد از شام هم با پذیرایی چایی همسری و آجیل و میوه و ... دور هم جمع بودیم. بعد از مختارنامه هم با قطع تلویزیون جمع گرمتر شد و با خوردن هندوانه یه کم گفتیم و خندیدیم. خلاصه اینکه تا ساعت 1.30 مهمون داشتیم. خواهرشوهرم اینا با همسر و بچه برادر شوهر ساعت 12.45 رفتن که تو این فاصله من و مامان کل ظرفها رو جمع کردیم و میوه ها و  هندونه ها رو تو یخچال گذاشتیم. دست مامان درد نکنه اونم خیلی کمک کرد. خواهرشوهری هم همینطور. با اینکه خیلی خسته شدم ولی خیلی خوش گذشت. اینجا لازم می دونم یه تشکر مخصوص از همسرم داشته باشم که اینقدر گله و از همه بیشتر زحمت کشید و پذیرایی رو به نحو احسن انجام داد. خدایا سایه اش رو از بالای سر من و بچم کم نکن. الهی آمین  

/ 5 نظر / 6 بازدید
آزاد

سلام دوست گرامی ، نظر شما با سیاست " کپی و پیست " در میان وبلاگهای فارسی زبان چیست ؟ چرا بعضی از وبلاگنویسان به خالق اثر حق مالکیت نمی دهند و افکار و اندیشه های دیگران را سرقت می کنند؟

تارا

آخی عزیزم خوشحالم ه داری می نویسی تو رو خدا از این به بعد زود به زود آپ کن و از نی نی بیشتر بگو. الان دقیقا چند ماهته؟ یعنی وی آرت اینقدر شدید بوده؟

نیلوفر

عکس رو درستش کردم دوست خوبم. بیا ببین [ماچ]

نیلوفر

واییییییی نیلوفر نی نی دار شدی؟؟؟؟ خدایاااااااا مبارک باشه عزیزممممممم انشاله قدمش مبارک باشه و یه نی نی گگل و سالم به دنیا بیاری مواظب خودت باش و زیاد خودت رو اذیت نکن گلم [ماچ]

نیلوفر

ننوشتی نی نی چیه؟ دخمله یا پسر عزیزم؟