هر چی خدا بخواد

قرار بود بابام 9 اسفند بیاد که بره زمان بگیره برای آنژیو. پنجشنبه هفتم اومد تهران. نهم رفت بیمارستان قلب. دکتر بهش نوبت آنژیو داد برای دهم. آنژیو انجام شد. اما بابام همونجا موند.

ما فکر می کردیم با یه آنژیوی ساده یا نهایتا 1 یا 2 تا استنت مشکل بابام رفع می شه.

اما بیمارستان گفت باید بمونن تا دکتر بیاد نظر بده. بابام رو انتقال دادن بخش جراحی 3 تخت 14. ما فکر کردیم استنت می زنه و میاد خونه. داداشام هم از اهواز اومدن.

فرداش دکتر اومد و گفت گرفتگی 100 درصدی برای رگ اصلی و یه گرفتگی 70 درصدی برای یه رگ دیگه. باید عمل قلب باز بشن.

قرار شد جراح بیان و بابا رو ببینن. بابا یه دکتر خیلی خوب واسه خودش پیدا کرد و گفت فقط با همین دکتر عمل می کنم. بالاخره پنجشنبه 14 اسفند جراح بابا رو ویزیت کرد- البته دستیارشون بابا رو ویزیت کرده بودن. خلاصه بابا بیمارستان بستری شد. به برادرام هم گفت برگردین شب عیده وقت عمل بهتون خبر می دیم.

بابا موند بیمارستان. مامانم حسابی دل و دماغش گرفته بود. هرچند که ما هم دست کمی ازش نداشتیم. هر روز برای ملاقاتش می رفتیم. دو روز اول مامان رو صبحا راه می دادن تو بخش و تا ظهر می موند اما بعد دیگه اصلا بهش اجازه ندادن.

چهارشنبه بابا به آنژیو پلاست حرفه ای پیدا کرده بود. برای ملاقاتش به بیمارستانش و مطبش زنگ زدم ولی دکتر پیدا نشد. بالاخره تونستم از مطبش نوبت بگیرم. ساعت 7 و نیم روز چهارشنبه. رفتم مطب سی دی آنژیو رو که از بیمارستان امانت گرفته بودم رو بهش نشون دادم. ایشون گفتن یه رگ 100 درصدی و یه 99 درصدی دارن. گفتن 99 درصدی با آنژیو پلاستی و 2 استنت باز می شه ولی برای 100 درصدی تنها احتمال 60 تا 70 درصد موفقیت رو دادن. و گفتن اگر نشد باید جراحی باز بشن. نتایج رو تلفنی با بابا درمیون گذاشتم و گفتم به نظر من طبق نظر پزشکای بیمارستان که موافق با این دکتر بود رفتار می شد بهتر بود. بابا گفت مرسی و کلی تشکر کرد.

تصمیم بر این شد که بیمارستان رو از دست ندن و همونجا بمونن. دکتر 5 شنبه اومد و بابا رو چک کرد. تو این مدت چند ساعتی یه بار قندخون، فشار، ضربان قلب، دمای بدن بابا رو چک می کردن. آزمایش هم به طور مرتب انجام می گرفت. اکو از گردن و سینه بابا هم انجام شد. دکتر ریه هم بابا رو دید، اما هنوز زمان معلوم نبود. بابا احتمال می داد تا یکشنبه عمل بشه. اما تا ظهر یکشنبه هیچ خبری نبود. بابا خیلی کلافه خسته شده بود. دلش می خواست بیاد بیرون و بره یه جای دیگه عمل کنه. اما به توصیه دوستای پزشکش موند همونجا. در نهایت دوشنبه ساعت 8 و نیم صب عملش شروع شد. ساعت 12 و نیم عمل تموم شد و بابا رفت آی سی یو. تا ساعت 10 شب به هوش اومد. ما رو رسما ساعت 9 از بیمارستان بیرون کردن. الانم بابام تو آی سی یو هست. قراره تا قبل از ملاقات بره تو پست سی سی یو. خدا رو شکر شرایطش عادیه.

اما همش خدا رو شکر می کنم که با سکته به بیمارستان نرفت. من عاشق بابامم. دلم براش می سوزه. اونقدر ظاهر محکم و مقاومی داره که باید به همه هم آرامش بده. همش سعی می کنه طوری حرف بزنه که انگار خیلی خوبه. همش به اطرافیان (عمه و عموهام آرامش می داد)

الانم که از روز یکشنبه عصر من بابا رو ندیدم. بی صبرانه منتظر دیدنشم.

دیروز با زحمت و التماس به مامان اجازه داده بودن بابا رو ببینه. مامان وقتی از اتاق میاد بیرون دست و پاش می لرزیده و سرش گیج می رفته. می گه دست چپ بابا ورم داشت. حالش هم زیاد خوب نبوده. رنگش سفید بوده. می گه خوب شد برادر کوچیکه که برای عمل اومده بابا رو ندید.

این چند روز مامانم خیلی درد کشید. خیلی غصه خورد. خیلی تو خودش ریخت و دم نزد.

امیدوارم بابا هرچه زودتر خوب بشه.

خدایا خیلی دوستت دارم. خدایا مرسی که بابام عملش خوب بوده

/ 2 نظر / 13 بازدید
نیلوفر

سلام عزیزم امیدوارم بابات حالش خوب شده باشه[نگران] یه خبری بده نیلو جان نگران شدم [گل]

نیلوفر

خدا رو شکــــــــــــــــــــــــــــر [قلب]