تابستون داره تموم می شه...

این روزا همه توی تکاپو هستند که از روزای آخر تابستون استفاده کنن. ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم. داریم عجله می کنیم تا تموم نشده استفاده کنیم ولی حیف که موقعیت مسافرت رو نداریم. مخصوصا اینکه هر سه مون دلمون یه استراحت مشتی تو شمال می خواد.

این باعث شده که این روزا سرعتمون رو بالاتر بیاریم. بعد از تولدم فردا با یه سورپرایز فوق العاده روبرو شدم ... شاید باورتون نشه خونه پر از خرده کاغذ رنگی بود. شب تولد خیلی خوشحال بودم که همسرم همچنان از اینکه کنار ماست احساس شادی می کنه. تمام تلاشش رو هم برای شادی من انجام داده بود. اما ... کاغذای رنگی همه خونه رو پر کرده بود. تلفن رو برداشتم و به خانمی که گاهی برای نظافت میومد خونمون و الان حدود یه ماه بود که هفته ای یه بار میومد زنگ زدم که بیاد برای نظافت. گوشی رو که برداشت گفت رفتن شهرستانشون و شوهرش از جایی که کار می کردن (سرایداری یه ساختمون روبروی خونه پدرهمسری) بیرون کردن و گفتن سرایدار نمی خوایم. گفت اگه تا عید قربان اومدیم سرکارمون میام ولی اگه نیومدیم که همینجا دیگه تو شهر خودمون می مونیم و شوهرم تنها میاد....

خلاصه اینکه با تمام خستگی ای که از روزای قبلش مونده بود. حدود ساعت 5 رفتم دنبال گل پسر و با هم رفتیم خونه. خدا رو شکر پسر جان همیشه همکار خوبی تو این موارده. تا مشغول خوردن غذا بود. شروع کردم به جمع و جور و شستن تراس که آثار باد و خاک توش به خوبی دیده می شد. بعد هم جارو رو آوردم و یه ذره یه ذره و تیکه تیکه از تو اتاقا جمع کردم و جارو کشیدم. به سالن که رسیدم کلی زمان بر بود. پسری هم اومد جارو رو بگیره و کمک کنه. منم جارو دادم بهش و رفتم تو آشپزخونه برای شستن ظرف و لباسا و درست کردن شام. بعد هم برگشتم به ادامه جارو. همسری که اومد خبر عدم حضور مینا رو بهش گفتم که اونم کلی ناراحت شد.بالاخره خونه تمیز شد. پنجشنبه شب هم پسری رو گذاشتیم خونه مادر همسر و اومدیم سرکار. من بین کارا رفتم یه بلوز و شلوار خریدم برای شب که تولد دوست اولین مربی مهدکودک پسری تو باغ شهریارشون دعوت بودیم. ساعت حدود 3 از دفتر رفتم خونه مادر همسری و تا عصر ساعت 6 و نیم اونجا بودیم و بعد همسری اومد و رفتیم خونه و دوش و آماده سازی برای شب رو انجام دادیم. البته به صورت ام پی تری و رفتیم شهریار. پسر خسته ما تو راه خوابید. نیم ساعت بعد از رسیدنمون پسری ز خواب بیدار شد و با سرفه از شدت خستگی و تکونای راه بالا آورد و تی شرت منم کثیف شد. بعد من تی شرت همسر که اتفاقا به شلوارم میومد رو پوشیدم و ایشون هم تی شرتی رو که برای کادو خریدم رو پوشید. کادوم هم پول دادیم و البته علت رو هم گفتیم. دوستاشون خیلی خوب بودن. به ما و پسری هم خیلی خوش گذشت. اونجا مرغ و خروس و سگ هم بود که پسری مرتب یه استخونی چیزی برای سگه می برد.

ساعت حدود 5 اومدیم خونه و خوابیدیم. البته خیلی اصرار داشتن بمونین ولی از اونجا که جمعه عصر تولد دعوت بودیم برگشتیم خونه.

ساعت 8 و نیم روز جمعه هم با صدای موبایل بیدار شدم و برای یه بیمه نامه اومدم دفتر و کار مردم رو انجام دادم. تو را برگشت هم کفش و کمربند خریدم و برای پسری هم ساعت بن 10 و شورت و زیرپوش و رفتم خونه. سریع ماکارونی درست کردم که بچه بیدار می شه گرسنه نمونه و عصر اذیت نشه. اما خودم از شدت بی خوابی و خستگی داغون بودم. همسر رفتن تا شهریار و لباسای کثیفمون رو که جا گذاشته بودیم آوردن. بعد آماده شدیم و رفتیم تولد دوست ** دختر دوستمون که خونه پسره بود. خیلی خوش گذشت براش یه پیراهن کوتاه عروسکی هدیه خریدیم که خیلی هم مورد استقبالش قرار گرفت. شب تا 10 خونه بودیم و دوباره شنبه ای دیگر ...

هفته تا دوشنبه پیش رفت که دوشنبه رفتیم برای گل پسر سوزن تلنبه بخریم که توپاش رو باد کنه. سوزنش رو گم کرده بود. تو راه برگشت تو نیایش بودیم که سوزن پرید توی گلوش. ساع حدود یه رب به 10 بود. پسری هم گیج خوب بود. سوزن تقریبا 4 سانت بود. پسری گفت مامان سوزن رفته اینجام.(با دست به گلوش اشاره کرد)

گفتم قورتش دادی؟ گفت نه خودش رفت.

همسر هم حسابی به هم ریخته شد و می گفت حرف نزن خطرناکه و راه ها رو هم گم کرده بود.

یواش گفتم عزیزم بچه می ترسه.

گفت کجا برم بیمارستان؟ گفتم برو آتیه. بپیچ تو یادگار

یه ذره رفت جلوتر گفت کجا برم؟ حسابی دست پاچه شده بود.

گفتم برو لاله.

گفت لاله کجاست؟

گفتم بیمارستان لاله بپیچ تو شهرک پیش خونه عمه. عزیزم به خودت مسلط باش.

اما خیلی براش سخت بود که خودش رو کنترل کنه. رفتیم لاله و دکتر اطفال سریع معاینه کرد و عکس نوشت.

تا نتیجه رادیولوژی بیاد. همسر که حسابی حول بود. تلفن رو گرفت به عمه جان زنگ زد که پزشک اطفال این وقت شب سراغ بگیرن (عمه مامای شرکت نفت بودن)عمه هم خونه نبودن. بعد می خواست به بابا و مامانش زنگ بزنه.

گفتم عزیزم مسلط باش. اینجا بیمارستانه نگران نباش. ا

گفت انقدر گیر نده به من.

یه درمیون خودش رو کنترل می کرد. دیگه دیدم بچم از ترس حرف نمی زنه که سوزنه جا به جا نشه و یه مقدار هم داره از استرس باباش مضطرب می شه.

خودم هم حسابی نگران بودم و خودم رو کنترل می کردم. همسر هم که اصلا مسلط نبود. یه ذره صدام رو آوردم بالا و گفتم عزیزم اگه می خوای استرس وارد کنی برو بشین من خودم کاراش رو انجام می دم. این حس رو داری به بچه منتقل می کنی.

گفت به بابا و مامانم بگم بعد نگن چرا نگفتی ناراحت بشن.

خیلی جدی گفتم لازم نیست بابا که از شما دستپاچه تره و مامان هم عملا کاری از دستش برنمیاد. فقط با این کار آرامش ما رو هم می گیری. من الان به زور دارم خودت رو تحمل می کنم. مسلط باش لطفا.

دیگه یه ذره آروم گرفت.

بعد دکتر اومدن و عکس رو دیدن گفتن تو معده بچه است. با رییس بیمارستان که جراح هم بود مشورت کردن و نظرشون این بود که منتظر دفع سوزن باشیم ولی ممکنه تو مراحل بعدی جراحی بخواد.

منم گفتم حالا که اینجا کاری انجام نمی شه جراح هم که الان کاری نمی کنه. پس آقای دکتر ببریمش آتیه یا بیمارستان آبان که دکتر خودشون میاد نظر چند نفر دیگه رو هم بگیریم. دکتر که دید من مصر هستم و همسری خیلی دستپاچه. یواشکی گفت ببریدش بیمارستان علی اصغر اونجا الان حتما با آندوسکپی جسم رو خارج می کنن ولی ما اینجا این کار رو انجام نمی دیم.

پسر عمه جان تماس گرفتن و از ماجرا خبردار.

ما هم سریع رفتیم خونه و دفترچه و مدارک پزشکی پسری رو بردیم و رفتیم بیمارستان علی اصغر. توی راه پسر رو آروم می کردم و متوجه شدم که آروم شده. بعد هم خوابش برد. بیمارستان که رسیدیم سریع رسیدگی کردن و با 2 تا تماس تلفنی (بیچاره همسری رو حین مکالمه از اتاق بیرون کردن) با فوق تخصص گوارش و معاینه بچه توی خواب. گفتن که صبر کنین تا صب حدود 7 و نیم بیاریدش با یه نمونه سوزن که دکتر گوارش معاینه کنن و بعد بره اتاق عمل برای آندوسکپی. گفتن چون به است بیهوشی داره.

سریع از اونجارفتیم مرکز طبی (دکتر قریب).

اونجا خیلی شلوغ بود ولی ما رو سریعتر راه انداختن. البته تمیز هم نبود. یه عکس دیگه انداختن و کنترل کردن و گفتن سوزن تو معده است و باید 6 صب هم یه عکس دیگه بندازه و بعد آندوسکپی می کنن. می خواستن بستریکنن که ما گفتیم صب میایم. آخه راستش از بهداشتش خوشمون نیومده بود. بعد به پسر عمه جان گفتیم یه سوزن برامون آماده کنن.

اومدیم خونه و پسری تا صب پیش من خوابید. همسری رفت و سوزن رو از پسر عمه جان گرفت.(ساعت 2 شب)

صب خواب موندیم و ساعت 7 بود که من با دستپاچگی بیدار شدم سریع آماده شدیم و بچه رو تو پتو بردیم تا بیمارستان علی اصغر. ماشین رو پارک کردیم و بچه رو عوض کردیم و رفتیم تو. ساعت 8 بود. سریع کارا رو انجام دادیم. (بچه هم ناشتا بود). دو تا متخصص تو اورژانس معاینش کردن. حالا دیگه حالش خوب بود ولی خوابش میومد. خانم دکتر صادقیان فوق تخصص گوارش ساعت 8 و رب اومدن و پسری رو دیدن و گفتن سریع اتاق عمل آماده بشه و آندوسکپی انجام می شه. یه عکس هم نوشتن. اتاق عمل آماده شد. پسری رو صدا کردن. دیگه همسری آرومتر شده بود. نتیجه رادیولوژی رو گرفتیم. دکتر گفت سوزن تو روده است. زنگ زدن به متخصص گوارش. ایشون اومدن و گفتن محل فعلی سوزن روده کوچیکه. پوره سیب زمینی و فیبر بهش بدین. انشالا تا یه هفته فرصت داره تا دفع بشه. اتاق عمل و آندوسکپی رو هم کنسل کردن و گفتن به ریسک آندوسکپی و بیهوشی نمی ارزه منتظر بمونین. بعد هم اطمینان دادن که خطر رفع شده و گفتن درصورت تب و دل دردهای شدید سریع به بیمارستان برسونیدش.روز 2 سی سی لاکتوز هم براش نوشت.

خدا رو هزاران بار شکر کردیم و برگشتیم خونه. داروش رو دادم . حسابی خسته بودیم. همسری به مادرهمسری زنگ زد و توضیح داد. پسری رو یه رب به 12 گذاشتیم خونشون  و سه رفتیم پیشش. راستش من اگه کار نداشتم دفتر نمی رفتم. همسر هم به کارش سر زده بود و برگشت. تا رسیدیم خونه مادر شوهر جان بچه دفع داشت. اما چیزی خارج نشد.

مادرشوهر جان به درخواست همسری ماکارونی درست کرده بودن و پوره سیب زمین که پسری اصلا نمی خوره و اتفاقا اون روزهم نخورد.

بعد به بهانه آب بازی جکوزی رو پر کردیم و رفت آب بازی کنه. منم براش قایق درست کردم که بیشتر اونجا بمونه که روده هاش تحریک بشه برای دفع مجدد.

بعد اومد بیرون و با هم توپ بازی کردیم. خیلی خسته بود ولی تحرکش خیلی مهم بود. ساعت 5 و نیم اومدیم خونه. که بچه استراحت کنه. به مامان گفتیم اگه دفع نشه شب میایم پیش شما می خوابیم.

تو راه از شذت خستگی پسری خوابید. منم ساعت 8 خوابیدم. همسری هم رفت بیرون دنبال کاراش. ساعت 8 و نیم پسری اومد و من رو با لبخند بیدار کرد. بلند شدم. پسری گفت پی پی دارم. مامان داره سوزنم در میاد.

رفتیم دستشویی. یه کوچولو دفع داشت که سوزن رو رفع کرد. کلی خدا رو شکر کردم و از خدا تشکر کردم. خودش هم خیلی آروم شد. سریع به همسر زنگ زدم. همسر اومده بود با دوستش دم در تو ماشین نشسته بودن. سریع من رو ریجکت کرد و اومد بالا. وقتی فهمید خوشحال شد. پسری دلتنگ پسر عمه جان بود که دیشبش هم با سوزن نمونه براش یه گرگ فرستاده بود. رفتیم پیشش با دوستمون یه سری زدیم و برگشتیم. 4 شنبه هم رفت مهد و پنجشنبه با باباش رفت سرکار و عصر اومد. شب نامزدی پسر عمه همسری بود. همگی رفتیم کرج. از اونجا قرار بود بریم ولیان که پدر دوست همسر باغ بود و نرفتیم. چون با پسر عمه جان و خانمش بودیم رفتیم جاده چالوس شام خوردیم و برگشتیم. حدود 4 بود خوابیدیم و صب 9 بیدار شدیم و ساعت 11 و نیم بود که با پسر عمه جان و همسرش و دوستمون و خانمش رفتیم ولیان. خیلی خوش گذشت. پسری کلی تو باغ میوشون خوش گذروند. شب هم حدود 11 برگشتیم که تا 1 و نیم خونه بودیم. اما واقعا با اینکه خسته شدیم. آرامش هم نصیبمون شد.

خدا جونم ممنونم که هستی و از داشتنت به خودم می بالم.

/ 0 نظر / 19 بازدید