تولد همسری + دندون های پسری

پنجشنبه تولد همسری بود اون روز همش گرفتار کار و بیمارستان بود. طفلی اون روز ساعت 7.30 رفت و ساعت حدود 10 اومد خونه. حسابی خسته بود. ما هم از اون خسته تر. تا اومد تو 2 تایی (من و پسری) ذوق کردیم.

اون شب حتی شام هم درست نکردم. آخه گفته بود شاید شب نیاد. پس ما دو تا هم که غذا داشتیم. بهتر دیدم الکی غذا درست نکنم.

یه شاخه گل هم براش نخریدم، حتی یه هدیه هم بهش ندادم. آخه پسری حسابی اون روز اذیت بود. دوتا دندونش دارن با هم در میان. (آسیابهای کوچیک بالا). فقط تنها کاری که تونستم بکنم. یه تبریک و یه اس ام اس و یه صبحونه بود. که اونم یه لقمه بیشتر نخورد. آنقدر خسته بود که حال خودش رو هم نداشت.

شب هم خسته تر از روز اومد خونه. وقتی با قیافه ما دو تا روبرو شد، به اصرار ما رو برد خونه عمش. آخه همه اونجا جمع بودن. گفت ما هم می ریم واسه روحیمون خوبه. خلاصه اینکه رفتیم.

پسری همچنان تب داشت. ولی خوش گذشت. شب تبش هم بیشتر شد. خیلی این دندوناش دارن اذیتش می کنن. صبح بیدار شدیم و رفتیم خونه مامان همسری تا شب اونجا بودیم. جمعه خوبی بود. همسری هم بعد از چند روز زودتر اومد. حدود ساعت 7.30 بود که خونه بود. من و پسری خیلی خوشحال شدیم. پسری هم دیروز اصلا استراحت نکرد و نخوابید شاید از 7.45 صب تا 9 شب فقط 15 دقیقه اونم رو پا خوابید. بچم همچنان نوسان تب داشت.

امروز از فرط خستگی تا ساعت 9.30 خوابید. الانم دوباره گرفته خوابیده. اگه استراحت کنه بهتر می شه.

دیروز همش به عشق دختر خواهرشوهری بیدار بود. تا شاید بتونن با هم بازی کنن.

پدر شوهری زنگ زد و گفت بیام دنبالتون. من هم گفتم نه پسری خوابه. حالا شاید عصر بیایم. اما راستش حوصله ندارم. خیلی کار دارم. ...

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
دزیره

اخی کاش واسه همسری یه کاری می کردین. گناه داشت بیچاره. آخه ادم روز تولدشو دوست داره.