شمال + مهمونی

بالاخره جمعه و شنبه رفتیم شمال. همسری دلش می خواست پنجشنبه شب بریم، اما به خاطر پسری جمعه صب زود دو ماشینی (با یکی از دوستامون) رفتیم شمال- هرچند تو یه ماشین هم جامون می شد، ولی به خاطر رفاه حال پسری با دو ماشین فتیم.

اونجا هم عمه همسری با دو تا پسرش منتظر ما بود. تو جاده (جاده فیروزکوه) یه قسمتایی آفتابی بود بعد یخزده شد و بعد هم یخزده و برفی. آخرش هم بارونی. اما تو شمال هوا تا عصر صاف شد.

ما رفتیم اسبوکلا. یه روستایی اطراف ساری (سمسکنده). جای خیلی قشنگی بود. تو مهمانسرای محیط زیست بودیم که پسر عمه همسری گرفته بود. پسری خیلی ذوق کرد و خیلی بهش خوش گذشت. البته توی راه خسته شده بود و یه بار هم بالا آورد ولی اونقدر که ددری و اجتماعیه کلی باهمه که دوستشون هم داره کیف کرد.

غروب یه سر رفتیم جنگل بالای مهمانسرا که پر بود از گوزن و شبش هم یه سر رفتیم دریا. وای که چه دریایی بود- مواج ....

پسری توی ماشین خوابید تا دمدمای صب (3.45) بیدار شد و شام خورد و کمی بازی کرد و بعد از ساعت 5 خوابید.

صب رفتیم دشت ناز و بعد از ناهار (ساعت 5) حرکت کردیم به سمت تهران.

کوتاه بودن زمانش خیلی خوب بود. زیاد بچم اذیت نشد. برگشتن جاده خیلی خوب بود. یه ذره ترافیک داشت ولی هوا عالی بود.

عمه همسری خیلی زحمت کشیدن. واقعا شرمندشون میشدم. تمام تلاشم رو کردم که نذارم بهشون فشار بیاد. هرچند تو سن اونا، مطمئنم که خسته شدن.

منم خیلی خسته شدم، داشتن بچه کوچیک و مسافرت دسته جمعی سختی داره دیگه!!!

فرداش هم خونه به جمع و جور گذشت. شبش رفتیم خونه پدر همسری یه سر زدیم. دو تا خاله هاش اونجا بودن. دعوتشون کردیم خونمون.

دوشنبه برای شام با مادر همسری - 3 نفری- اومدن خونه ما که کلی خوشحالمون کردن. اومدن بزرگترا خیلی لطفه...

دیشب هم دوست همسری و خانمش زنگ زدن و اومدن خونمون. پسر عمه جان و دوست همسفرمون و دوست دخترش هم اومدن پیشمون. عکسا رد و بدل شدن. تا حدود 1 و رب خونمون بودن و رفتن. خوش گذشت ولی خواب بچم کلی از نظم خارج شد.

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
نیلوفر

فکر نمیکردم توی فصل سرد هم شمال خوش بگذره. خوشحالم که بهتون خوش گذشته. [ماچ]

نیلوفر

نیلوفره عزیزم عیدت مبارک باشه دوستم. انشاله کانون خانوادگیتون همیشه گرم و صمیمی و سلامت باشه دوستم [ماچ]