روزمرگی

این روزا صبحای روزای زوج می رم باشگاه. روز دفترم. شب هم خونه گاهی هم بین روز و عصر به دنبال خونه.

موندیم با این قیمتهای سرسام آور باید چیکار کنیم. با همسری به این نتیجه رسیدیم که شاید همینجا بشینیم.

خیلی مستاجری سخته ...

بچه هم سخت ترشمی کنه آخه نمیشه مهدکودکش رو جا به جا کرد. فعلا که سپردیم دست خدا.

/ 2 نظر / 2 بازدید
دزیره

اخ امان از جابجایی و استرسش و خونه پیدا کردن.

نیلوفر

اوه دوستم کی اینهمه رو نوشتی؟ پس چرا هرچی من صفحه ات رو باز کردم مطلب جدید ندیدم؟ احتمالاً کوری از عوارض بارداری نیست؟[نیشخند] ممنون میشم در مورد این بیمه عمر برام بگی. من برای حساب به بانک تات رفتم شاید بانکهای دولتی اجازه بدن. راستی در مورد کارمندت.. نمیدونم آشناست یا غریبه. اما به عنوان کارفرما هیچ وقت از یه حدی به کارمندت نزدیک تر نشو... مخصوصاً خود رو وارد مناسبات خانوادگیشون نکن.. وگرنه انگار مرکز مشاوره باز کرده باشی هی باید مواظبشون باشی. من اینو از تجربیات 10 سال کارم با یه مدیر بی نظیر میگم. مدیری که همیشه هم دوستش داشتم هم بهش احترام میذاشتم هم ازش میترسیدم. من به داداشم هم وقتی خواست کارمند بگیره گفتم وقتی 2 تا منشی میخواهی دوست یا خواهر نباشن.. باهاشون صمیمی نشو.. گوش نداد. کلی زیان عوض کردن منشی رو داده. خوشیحالم که ورزش میری خیلی برای روحیه خوبه