یادداشت 102

اومدم یه ذره غر بزنم بگم خستم... بگم سخته ... بگم داغونم ...

بعد به خودم اومدم دیدم نه اینطورام که من فکر می کنم داغون نیست شرایط.

فقط اوضاع کاری زیاد بر وفق مراد نیست.

همه چیز خوبه. اوضاع بد نیست. آخر هفته (4 شنبه) من و پسری بلیط داریم برای اهواز. تا آخر هفته بعدی هم می خوایم بمونیم. همسری هم هفته بعدی 4 شنبه میاد پیشمون. آخه 5 شنبه عروسیه پسر خالمه.

برای رفتن دارم جمع و جورام و خریدام رو تکمیل می کنم که رسیدم اهواز بتونم به عمه هام و دوستام سر بزنم.

پسری هم خیلی خوشحاله که می خوایم بریم.

فقط من خیلی دوست داشتم که همسرم هم با ما بود. اما خب ... انقدر سرش شلوغه که فعلا نمی شه با هم بریم.

راستش دلم یه مسافرت می خواست که استراحت و تفریح کنیم. اما شکر باز همین هم خوبه.

پسرم داره بزرگ می شه. می تونیم با هم صحبت کنیم و گرم بگیریم.دوست ندارم زود بزرگ بشه. می دونم این روزا گذرا است. سعی می کنم به بهترین نحو استفاده کنم.

راستش رو بخواین هنوز هم دلم می خواد غر بزنم... اما از خدا خجالت می کشم. می دونم که اون شاهده ینه که شرایط حاد نیست. فقط یه ذره کارم داره بهم فشار میاره..

خدایا ببخشید اگه ته دلم گاهی کج فکر می شم و غر غرو ...

/ 2 نظر / 7 بازدید
طرلان

به به به سلامتی داری میری اهواز...خیلی عالیه...دیدارها تازه میشه،من اهوازو تا حالا ندیدم اما...ایشالا بهت خوش بگذره...گل پسرت رو ببوس...میدونم دلت میخواد همسری هم میومد اما بازم همین که هفته دیگه اش میادم خیلی خوبه، عروسی هم خوش بگذره عزیزم

نیلوفر

غز بزن عزیزم ! غر زدن که بد نیست ... اینجا غز نزنی کجا بزنی ؟ [بغل] خوش بگذره [ماچ]