گذر زمان و حضور پررنگ خدا

روزا دارن تند تند می گذرن و میرن. هوا بوی بهاری داره می گیره. حس و حالم داره بهاری می شه. خیلی سخته زیاد دستم پولی نیست. دست همسرم هم خالیه. اما امید رو از دست ندادیم.

حدود 2 ساله که پول بیمه ام رو نریختم. سه ماه هم از بیمه عمر خانواده می گذره. هزینه های دیگه هم که بیداد می کنن. زندگیه خوب و آرومی داریم. اما اوضاع مالی اصلا بر وفق مراد نیست. همسری حتی نمی تونه برای خودش یه لباس تهیه کنه. خدا رو شکر که تو امورات اولیه نموندیم.

گاهی فشار به استخوون می رسه و ما همچنان به خدا نگاه می کنیم و ازش غافل نمی شیم.

چند شب پیش همسرم داشت از باباش پیش من شکایت می کرد و مدام گلگی می کرد با وجودی که حق رو بهش می دادم همش می گفتم مال خودشه و شما هم باید بهش احترام بذاری. باباته. هرچند که خودش به باباش احترام می ذاره طفلی.

بعد گفت این همه می دویم اما به هیچ نمی رسیم.

گفتم گلم ناامید نشو خدا بزرگه.

گفت که با داداشش (شریکن) تنها 280 هزار تومن پول دارن. گفتم نگران نباش. آخرش اینه که ماشین رو می فروشیم و یه دونه مدل پایین تر می خریم.

گفت واقعا مونده.

گفت و گفت و گفت و ....

آخر سر گفتم می فهمم ولی خدا بزرگه.

دیشب رفت بیرون و اومد خونه و با خوشحالی گفت عزیزم 200 تومن برای اجاره دفتر کم داشتی امروز از یه معامله 200 تومن گیرم اومد بذار رو اجارت.(فردا موعد اجاره دفترمه)

گفتم گلم دیدی گفتم نگران نباش خدا اینجاست.

صب می گه به دلم افتاده تو این هفته یا یه چیزی می فروشیم یا یه چیزی اجاره می دیم و پول میاد دستمون.

می گم عزیز دلم خدا اینجاست. خدا بزرگه. ازش ناامید نشو.

می گه ناامید نیستم ولی اینقدری که می دویم ... بعد به خودش میاد و می گه هیچوقت ازش ناامید نمی شم.

ساعت 11 و نیم زنگ می زنه می گه گلم 8 میلیون اومد به حسابمون خوشحال باش.

می گم عزیز دلم واحد فروختین؟ مغازه رو دادین اجاره؟ پیش فروش کردین؟

می گه هیچ کدوم. دختر عموم (ازشون یه واحد پیش خرید کرده) یهویی 8 میلیون امروز ریخته به حسابمون. حالا دیگه زیاد نگران کارگرا نیستیم.

می گم دیدی گلم خدا اینجاست.

می گه آره زنگ زدم خیالت رو راحت کنم. حالا اگه موافقی آخر هفته با دوستامون بریم شمال. ببین می تونی کارای پنجشنبه ات رو هماهنگ کنی.

قرار شد که بعد در موردش تصمیم بگیریم.

حالا اومدم بنویسم خدایا ازت ممنونممممممممم

خدایا مثل همیشه تو تنها کسی هستی که می شه بهت تکیه کرد.

اومدم به خدا التماس کنم و ازش بخوام همیشه همینطور که کنار من بوده کنار گل پسرم هم باشه و ازش بخوام که توی دل پسرم هم همینطور که الان هست پررنگ بمونه.

خدای مهربونننننننننننننننننننننن عاشقتممممممممممممممممممم

/ 1 نظر / 18 بازدید
خاطره

چقدر خوشحال شدم این پستت رو خوندم . خدایا شکرت . شکرت که هنوز هم پر رنگ هستی و هستی ..