هفته های بدون استراحت

نمی دونم چرا این چند وقته همش بدون استراحت می گذره. البته شاید اقتضای روزای طولانی بهار باشه.

پنجشنبه هفته گذشته برای شام خونه دوست گرامی دعوت بودیم. ظهر بعد از مهدکودک طبق روال 5 شنبه های مهدکودکی توی مهد و توی پارک وسط بلوار خیابون مهدکودک با پسری سرگرم شدیم و ایشون یکم بازی کردن. البته صب پنجشنبه تو دفتر هم شلوغ بود و من یه بازدید هم داشتم. ظهر هرچه تلاش کردیم پسری نخوابید. شب باباش اومد و رفتیم خونه دوست جون من. پسری حسابی بازی کرد و حسابی خسته بود. بعد از شام با باباش رفتن تو ماشین برن بنزین بزنن که پسری خوابید و تو بغل باباش اومد خونه دوست عزیزم. اون رو رو تخت خوابوندیم و تا ساعت 1 و نیم اونجا بودیم و اومدیم خونه. شب خوب و دوست داشتنی بود. خیلی خوش گذشت.

جمعه صبح زود بیدار شدم و یکم جمع و جور کردم و لوبیا سبزایی رو که همسری تو هفته خریده بود خرد کردم و جوشوندم و فریز کردم. ناهار فردا رو هم آماده کردم. یه قدم افتادم جلو. گوجه املت رو آماده کردم و با بیدار شدن پسری، همسری رو هم بیدار کردم و سه تایی صبحانه خوردیم. بعد هم آماده شدیم و رفتیم به سوی خونه مادر شوهری که ناهار بریم بیرون. ناهار رو تو چیتگر خوردیم و پسری حسابی خودش رو خاکی و گلی کرد. بعد همه لباساش رو عوض کردیم و یه سر با بابا و مامان همسری رفتیم چشمه ته همت. بعد هم پیش به سوی خونه. اومدیم خونه. خسته و کوفته خوابیدم.

صبح شنبه رفتیم دنبال کارامون. قرار بود که شب زود بخوابیم و استراحت کنیم. برای همین من سریع میوه ها رو شستم و یخچال رو جمع و جور کردم و برای شام هم مواد اولویه رو رو گاز گذاشتم و میوه های زیادی رو هم گذاشتم تو میوه خشک کن. در حال آماده سازی شام بودیم (سه نفری) که یهو پسر عمه جان با نامزدش اومدن خونمون. شام رو با هم خوردیم و ساعت از 11 گذشته بود که رفتن و ما هم بعد از جمع و جور کردن تا ساعت 12 و اندی خوابیدیم.

یکشنبه قرار بود عصر با یه کیک برای سورپرایز پدر همسری به مناسبت تولدشون بریم خونشون. صبحش هم برای کارای بیمه ای همراه همسری رفته بودم کرج و با یه سردرد برگشته بودیم خونه.  همسری رفت دفتر رو تعطیل کرد و پسری رو آورد خونه و گفت عمه جان تماس گرفتن گفتن چون تولد بابا است و صب اونجا بودن الان دوست داره برای شام دور هم باشیم. ما هم شال و کلاه کردیم و همسری برای بابا یه جفت صندل به جای کیک مورد نظر خریداری کردن. و اینچنین یکشنبه هم تا دیروقت بیدار بودیم.

دوشنبه صب دلمون رو صابون زده بودیم برای یه استراحت خونگی و یه خواب زود هنگام. یه دفعه دختر عموی همسری که مورد علاقه خانواده ماست ساعت حدود 9 و ربع زنگ زد که شب میاد پیش ما. من هم برای کاهش خستگی بعد از کار بعد از دوندگی های کاری صب با تموم شدن کارا به طور نصفه و نیمه ساعت 4 و نیم رفتم خونه. شام درست کردم و یکم لباسایی رو که شنبه و یکشنبه شسته بودم رو جمع کردم. همسری هم پسری رو آورد و دفتر رو تعطیل کرد. شب با مهمون عزیزمون سپری شد و 3 گروه آدم هم برای بازدید خونمون اومدن. تا ساعت 11 هم رفتیم تو رختخواب.

سه شنبه صب طبق معمول این چند روزه به دلیل الحاقیه های بیمه نامه (از 1 اردیبهشت تا دهم) دوندگی زیاد داشتم. عصر هم قرار بود طبق روال روزای یکشنبه و سه شنبه پسری رو ببرم پارک. از دیشبش هم تو خونه گفته بودم. دختر عمو جان به عشق پسری اومد و سه تایی از راه مهد کودک رفتیم پارک. حدود ساعت 7 همسری اومد دنبالمون و رفتیم خونه. بعد از شام دختر عمو جان رفتن خونه خودشون. همسری هم رفت دنبال کارگرشون که گرفته بودن و برده بودنش ورامین. ساعت 2 برگشت خونه. ما دوتا هم خوابیدیم. اما من خیلی خسته بودم.

دیشب خطر از بیخ گوشمون رد شد. آخه دوستای همسری می خواستن ببیننش که ایشون بعد از شام باهاشون رفت بیرون. البته دیشب هم 3 گروه برای بازدید خونه اومدن. اما بهر شکل دیشب آسوده تر از این چند شب بود.

امروز هم همسری کارش زیاد بود رفت کرج و کارمندم هم رفته مرخصی به خاطر همین پسری رفته خونه مامان بزرگش و تا شب اونجاییم.

فردا هم تولد دختر خواهر همسریه. دوستاش دعوتن شاید ما نریم. الانم همسری گفت فردا باید یه سر بره شمال و برگرده و شاید امشب بره که کلی من رو پنچر کرد.

جمعه های بدون همسری برام ناخوشاینده. حالا ببینیم خدا چی می خواد.

خیلی خستم و احساس کوفتگی می کنم که البته می دونم علتش این روزای طولانی بهاری هم هستن. ولی خدا رو شکر می کنم برای این روزای قشنگش. برای این مهربونیها و برای هر آنچه دارم و هر آنچه ندارم ... 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
نیلوفر

واااای نیلوفر جون من به جات خسته شدم ! [هیپنوتیزم] البته دور هم بودن و مهمونی دادن خوبه اما اینکه شاغل باشی و مهمونی هم بدی اونم اجباری ! خیلی سخته ... الان کم پیش میاد کسی خودشو دعوت کنه ! خدا بهت صبر و قدرت بده [نیشخند] امیدوارم همیشه خوشحال باشی [ماچ]

خاطره

خدا رو شکر که اوضاعت خوبه .. این روزا منم خیلی احساس خستگی می کنم البته به خاطر کار زیاد ..کمی استراحت بد نیست .. قربونت برم