خستم

این روزا یکم خستم. جسمم خیلی خسته نیست ولی روحم احتیاج به استراحت داره. دلم می خواد یه ذره از دغدغه های روزمره دور باشم  و دوباره برگردم.

یه برنامه از یه هفته از زندگی این روزام:

شنبه: 7 بیدار می شم. غذا هایی رو که شب کنار گذاشتم برای خودم و همسری تو کیسه دسته دار می ذارم. تغذیه های یخچالی پسری رو می ذارم تو کیفش. پسری رو با کمک همسری بیدار می کنیم و وقتی آماده شد راهی می شیم. پسری می ره مهدکودک و من می رم باشگاه (8-9) تا 9 و 15 دقیقه می رسم محل کار و کارای روزمره آغاز می شه و خیلی وقتا به شعبه بیمه هم می رم. تا ساعت 5 و نیم دفترم و بعد یا با همسری یا تنها می رم دنبال پسری و می ریم خونه. ساعت حدود 6 خونه ایم. اگه همسری ما رو برسونه که دم در واحد خداحافظی می کنه و می ره باشگاه. بعد پسری رو دستشویی می برم و بهش غذا می دم. وقتی سیر شد براش تلویزیون رو روشن می کنم یا مشغول یه بازی می شه و من می رم دنبال آشپزی و کارهای روزمره خونه. بعد از اتمام کار می رم با پسری همبازی می شم. بعد یه تنقلات مثل مویز یا هندوانه یا ... می دم به پسری و بعد هم ساعت حدود 9 همسری میاد خونه و یه شام می خوره تا 10 برمی گرده باشگاه. من کارای فردا رو هماهنگ می کنم و با پسری یه 10 جلدی کتاب می خونیم و پسری می خوابه. بعضی وقتا هم منتظر باباش تا 11 و نیم می مونیم.

یکشنبه: صب می ریم بیرون و من مستقیم می رم دفتر. عصر ساعت 5 و نیم می رم دنبال پسری و می ریم پارک. حدود ساعت 7 و نیم می ریم خونه و دوباره کارای روزمره خونه. شب باباش میاد و دوباره برمی گرده باشگاه و مثل شب قبل.

دوشنبه:8-9 می رم باشگاه و مثل روز شنبه همون برنامه ها تکرار می شه.

سه شنبه: برنامه مثل یکشنبه است و باید با پسری برم پارک.

چهارشنبه: برنامه مثل روزای زوجه

پنجشنبه: تا ظهر ساعت 12 و نیم سرکارم و بعد می رم دنبال پسری و می ریم خونه. عصرای هر هفته هم یه برنامه تفریحی برای پسری دارم. خیلی وقتا پارکه و بعضی وقتا یه چیز دیگه. شبش هم ساعت 8 و نیم تا 9 و نیم همسری میاد و یه برنامه جدید برامون می ذاره. (معمولا با دوستامون)

جمعه هم می ریم خونه مادر همسری و تا شب با اوناییم و شب هم گاهی می ریم خونه و گاهی با دوستامون به گردش می گذره.

 البته قراره از فردا دوشنبه و چهارشنبه هم ساعت 4 تا 6 عصر کلاس داشته باشم.

بیشتر وقتا هر روز شعبه می رم.

گاهی تو روزا اگه وقتی پیش بیاد یه چند صفحه ای کتاب هم می خونم. همسری هم اگه وقت کنه بعضی شبا بیشتر میاد خونه.

راستش احساس می کنم یه مقدار از خستگی این روزام مال کمتر دیدن همسریه.

خلاصه اینکه زندگی با همه سختیهاش لذت بخشه.

/ 4 نظر / 2 بازدید
خاطره

سلام. خدا قوت ... یه روز خودت و همسرت مرخصی بگیرید و بیشتر با هم باشید [ماچ] شاد باشی عزیزم

نیلوفر

راستش احساس می کنم یه مقدار از خستگی این روزام مال کمتر دیدن همسریه ... عزیزم دقیقا وقتی داشتم مطلبت رو میخوندم همینو میخواستم بهت بگم که دیدم خودت نوشتی ... سعی کن شده هفته ای 1 روز جوری برنامه بریزی تنها با همسری باشی ... مثلا مرخصی بگیرید یا کارتونو تعطیل کنید یا بچه رو بسپارید به مامان بزرگاش ... کلا این 1 روز میتونه کل هفته رو برات بسازه [قلب]

نیلوفر

قربونت برم عزیزمی ... [ماچ] این دغدغه ها برای همه هست ، مهم اینه بتونی بهشون مسلط شی که من با قدرتی روحی ای که ازت سراغ دارم مطمئنم موفق میشی ... همین خریدایی که باهم میرید یا همراهی برای انجام کارهای مشترک تون و ... خودش خیلیه ... در کل خانم ها استقامت روحی شون از اقایون بیشتره ... تو هم که نیلوفری پس کارت درسته [نیشخند][بغل]

نیلوفر

وا ! تعریف دو جانبه بود دیگه ! [مغرور] [خنده][بغل]