در عجبم ...

پسر عمه همسری یکی از دوستای همسر محسوب می شه. ایشون حدود 11 ماه پیش بعد از یه شکست عشقی با دختری آشنا شدن که الان همسرشونه. بعد از حدود 10 روز از آشنایشون اون دختر اومد که با هم بریم شمال. رفتیم سعی می کرد خودش رو خوب نشون بده اما ....

هفته بعدش هم دوباره رفتیم شمال و ایشون هم تشریف آوردن. تو سفر دوم آشنا تر بود و راحتتر .. بنابراین همه چیز رو روباز تر بازی می کرد. تقریبا 2 روز و نیم شمال بودیم خونه یکی از دوستان و ایشون کاملا راحت بودن تو همه موارد حتی به شوخی ایشون رو به یکی دیگه از دوستان نسبت می دادیم که فلانی رو دوست داره...

خانم میم عصر روز آخر می خواست تنهایی با ماشینهای بیرون برگرده. هیچکس هم علت رو نفهمید ... فقط حال همه رو گرفت...

برگشتیم تو راه با پسر عمه جان صحبت هم نکرد و تا تهران خواب بود. بعد هم دیگه از هم خبر نداشتن. تا اینکه تماس گرفته بود و عکساش رو خواسته بود. بعد دوباره همه چیز شروع شد. تو یه تولد هم که دعوت بویدم ایشون همش به پسر عمه بی محلی می کردن و ازش فاصله می گرفتن... پسر عمه گاگول هم عاشق ایشون شدن و تو ذهنشون نقشه ازدواج داشتن. به توصیه های مستقیم و غیر مستقیم هیچ کس هم گوش ندادن.

دو شب مونده به عقد توی گروه وایبر ایشون اومدن و به همه بد بیره گفتن حتی به ما که فامیل بودیم.. و اصرار می کردن که نباید با همسرشون (که هنوز دوستشون بود) شوخی کنیم. حتی به منم رحم نکرد و لیچار بارم کرده بود. خدا رو شکر که خواب بودم و کلا به روشون نیاوردم...

بعد هم خیلی یهویی و بی خبر رفتن و عقد کردن. حتی ما که مثلا دوستشون بودیم 2 شب مونده به عقد خبردار شدیم.

بگذریم ... همه اینا رو گفتم که پیش زمینه این فرد مشخص باشه.

از بعد از عقد اصلا این خانم از این رو به اون رو شدن. حتی روز عقدش روسری از سرش نیافتاد... تو مهمونی بعدی هم که برای اونا بود روسری سر داشت و با شال می رقصید ... البته خیلی کم. مرتب می گفت مردا هستن خجالت می کشم.

از بعد از عقد هم ما زیاد ندیدیمشون فقط تو 3 یا 4 تا مهمونی خانوادگی که ایشون حتی با همسری هم دست نمی دادن. یه روز که همسری دست داراز کرده بود و دست نداده بودن خیلی ناراحت اومد و گفت عجب دختر دغلیه... و هزار تا غر دیگه...

منم گفتم عزیزم شاید عوض شده و نمی خواد دیگه مثل گذشته هاش باشه...

همسر گفت منم دیگه باهاش دست نمی دم. یه روز بعد از یه مهمونی خانوادگی رفتیم بیرون شهر حوالی امامزاده داوود. وقتی سوار ماشین شد با همسر دست داد و مرتب روسری سرش نبود. همسر گفت که چرا با من تو جمع فامیل دست نمی دی؟؟

گفت آخه محیطا با هم فرق می کنن....

ما هم دهنامون باز مونده بود. همسر گفت تو خودت باش.. اونا اینطوری نیستن... چیکار دیگران داری و بعد حرف پیچید.

علت تعجب ما این بود که این خانواده کاملا دموکرات هستن و هیچ کس به کس دیگه ای کار نداره. یه عمه همسر چادر رنگی سر می کنه و بقیه با بلوز و شلوار یا دامن و روسری هستن. یکی دیگه روسری هم سر نمی کنه و زن عمو ها هم همینطور حتی با همسر و بقیه هم روبوسی می کنن. تازه همسر با دخترعموهاش هم روبوسی می کنه و ... و کلا هرکس مثل خودشه...

بازم گفتیم بماند هر کس یه طوریه دیگه ...

تا اینکه آخر هفته رفتیم نامزدی و بعد هم ولیان ایشون هم بودن... برخلاف ادعاهاش خیلی گرایش به دیرینک و اسموک داره.... به کسی هم مربوط نیست خودش می دونه... دید کسی اونجا اهل قلیون نیست و بعد از اشاره هاش کسی پایه نبود.... ناچارا رفت سراغ سیگار بعد سیگار کشید و مشغول بود...(البته جلوی من سعی می کنه همه جوره رعایت کنه)

پسری رفت و پرسید چیکار می کنی؟؟؟

خانم میم گفت هیچی دارم آتیش رو نگا می کنم.

پسری گفت اون سیگاره دستت؟

گفت نه چوبه..

گفت از آتیش منقل روشن کردی سیگارتو؟

گفت نه چوب بود.

گفت نه سیگار بود.. ببین از دهنت داره دود درمیاد...

دوستمون گفت که بنداز جلوی بچه...

گفتم چیکارش دارین بذارین راحت باشه ... بچه هم باید فرق بین خوب و بد رو یاد بگیره... (اصلا منظورم به ایشون نبود اما ظاهرا خودشون یه ذره تو هم رفتن)

بعد همسر گفت همه چیز رو پسری می گه اگه می خوای جلوش نکش...

خلاصه اینکه سیگار رو یه خورده بعد هم انداخت و گفت اگه بزرگترش هم بگه دیگه کسی باور نمی کنه.... (با یه حالت معناداری)

البته خیلی آروم گفت که فقط ما ها بشنویم...آخه همسرش دور بود.

اصلا نقد نمی کنم که کاراش درسته یا غلط فقط جای سوالم اینه که چطور یه آدم می تونه انقدر ظاهر ساز باشه و انقدر تو جاهای مختلف متفاوت...

تازه شب قبلش که داشتیم می رفتیم جاده چالوس رژ جیگریش رو کمرنگ کرد گفت دوست ندارم... مثل دخترای خیابونی که سوارشون می کنن می شه آدم... مگه نه؟!!

منم گفتم نمی دونم ...

جالبه که تو شمال رژش قرمز بود و کلی از لباش بالا و پایینتر...

تازه پشت چراغ قرمز هم دوتا ماشین داشتن با هم شماره رد و بدل می کردن و ایشون هم که انگار امامزاده... با یه حالت چندش گفت حالا حتما باید با بی ام و شماره رد و بدل کنه. (در حالیکه خودشون با مورانو همین حرکت رو کرده بودن)

منم گفتم جوون و مجردن دیگه ..

خلاصه اینکه در عجبم از این آدم....

همه دوستان دید خوبی به این ازدواج ندارن ولی من می گم خدا خوشبختشون کنه ... اما ته دلم می لرزه... آخه یه آدم تا کی می خواد نقش بازی کنه.....

راستی این خانم دکترای روانشناسی کودکان استثنایی رو هم داره..

همسرش هم تخصص دامپزشکی داره و اینکه قراره بره آمریکا ... این قسمت آمریکاش جای سوال همه شده که می گن شک برانگیزه؟!!!

البته من و همسر تصمیم گرفتیم که بیرون از شهر دیگه باهاشون نریم و ارتباط در حد ساعتی و بیشتر خانوادگی توی تهران باشه. چون پسری خیلی پسر عمه جان رو دوست داره ولی خانمش اصلا برای ما قابل اطمینان نیست و می خوایم بچمون دچار تضاد شخصیتی نشه ... (به دلیل علاقه زیاد به پسرعمه جان) 



/ 0 نظر / 27 بازدید