نظم و ترتیب

پنجشنبه غروب داداش همسری اومد و حساب و کتابای کار قبلیشون رو جمع و جور کردن. شام هم خونه مامان همسری بودیم و از لباسایی که خواهرشوهری از تایلند آورده بود یه عالمه برای همسری خریدیم.

جمعه هم قرار بود شام بریم خونه یکی از دوستان که اونا جایی مهمون بودن و به این هفته موکول شد. اما اون روز بی مهمونی سپری نشد. یکی از دوستای همسری با خانمش و دو تا دوست مجردشون اومدن خونمون. وای که چقدر همسری خوشحال شد. آخه با این دوستاش خیلی حال می کنه. قرار بود تنها دوست متاهلش بیاد. اون دو تا نبودن. ولی یهو رسیده بودن و اومده بودن.

خدا رو شکر طبق معمول شام زیاد بود. لازانیا و ماکارونی. همه خوردن و بعد از یکم دور همی رفتن خونه هاشون. وای که چقدر همسری خوشحال بود. تا ساعت 3 هم بیدار بودیم و بعد خوابیدیم.

شنبه هم که به زور از خواب بیدار شدیم. رفتیم اداره کار برای امضا و بعد ما اومدیم خونه و همسری هم رفت سر کار.

از دیروز تصمیم گرفتیم یه ذره برای زندگی برنامه ریزتر باشیم و شب زود بخوابیم که دچار این کلافگی نشیم. آخه هر دومون خیلی خسته شدیم. البته یه ذره ضعف برنامه ریزی از همسریه.... از وقتیکه من سرکار نمی رم خورد خورد نامنظم شده!!!! به همه هم رو داده که تا آخر شب تلفن بزنن و در رفت و آمد باشن. برای بچمون هم نظم و ترتیب بهتره. هرچند که اون خودش بچه محترمیه.

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
تارا

یه مدت بی نظمی کردن هم واسه خودش عالمی داره.ولی وقتی قرار باشه دوباره بری سرکار.بدون نظم و ترتیب سخته.موفق باشی [چشمک]

تارا

نیلوووووو من اومدم نمایشگاه ولی نتونستم تلفنت را بگیرم اینقدر محدودیت زمان داشتم نگو حیف شد نتونستم ببینمت ان شا... دفعه دیگه به خاطر کلاس زبانم نمی تونستم شب تهران بمونم.صبح اومدم و شب برگشتم