تعطیلات 22 بهمن

همسری همش اصرار می کرد با دوستامون بریم شمال. راستش حوصله اون جمع رو نداشتم و دلم می خواست با یه جمع خانوادگی تر بیرون برم. آخه بچم داره بزرگ می شه و شرایطش داره عوض می شه.

خلاصه اینکه با مخالفت من همسری هم قبول کرد. البته حرفای من تونسته بود قانعش کنه.

سه شنبه عصر به همسری گفتم فردا بریم خونه برادرش. آخه قرار بود که آخر هفته یه سر بریم خونشون. گفتم ناهار می ریم پیش برادرش و شام هم یه سر پیش خواهرش می ریم.(همسرم به خواهرش گفته بود 5 شنبه می ریم کرج)

اول یکم من و من کرد و بعد رفت بیرون دنبال کاراش. شب اومد حدود 9 - 9 و نیم بود. گفت به داداشم گفتم خانمش زنگ زده گفته بیاین. ظاهرا شماره خونه رو نداشته. پرسید میای؟

گفتم آره من که خودم پیشنهاد دادم.

بعد زنگ زد و قرار شد ناهار اونجا باشیم.

خواهر همسری هم با مادرشوهر جان اومده بودن تهران(پدر همسری بندرعباس بودن)

صب برادر شوهر جان زنگ زدن که خواهر شوهری نمیاد مامان روبا خودتون بیارید.

رفتیم دم خونه مادر شوهرم دیدیم مامان با دختر خواهرشوهری اومد پایین. همسری شاکی بود که چرا مامانش نیومده بچه رو فرستاده. آخه بچه ها با هم نمی سازن خیلی.

خلاصه به مادر شوهری گفت که مامانش کجاست؟

مامان گفت که بالا است.

پرسید پس باباش

گفت باباش کرج سرکاره.

همسری گفت مامان ممکنه من شب نیام تهران بخوام برم قزوین یا شمال (بدون برنامه قبلی) اگه می خوای دخترخواهرشوهری رو نیار که فاصله یه شهره دو تا خیابون نیست.

مادرشوهری هم که طبق معمول نظر به خصوصی نداد و به سمت کرج رفتیم و شوهری هم همش در مورد این موضوع که ممکنه ما برنگردیم با مامانش صحبت می کرد و مامانش می گفت من تهران کار دارم!!!

خلاصه اینکه با گوشزد من که غر نزن عزیزم همسری دیگه مطلب رو کش نداد.

دم خونه برادرشوهری به همسرم گفتم شما چیزی نگو.

گفت الان جاری هم ناراحت می شه که این بچه رو آوردیم.

گفتم عزیزم با ما که نیومده با مادربزرگشه. ما باید مراقب بچه خودمون باشیم. مسئولیت اونم با مامان بزرگشه. شما لطفا دیگه چیزی نگو بچه از دستت ناراحت نشه (کلاس سومه)

همسری ما رو پیاده کرد و رفت به کار سر بزنه.

مامان هم تا رسیدیم با خواهرشوهری حرف زد و قرار شد شوهرش بیاد دنبال بچشون. بعد همش به جاری جان می گفت من تهران کار داشتم. برادر شوهری اصرار کرده که اومده کرج و همسری هم می گه شاید برم قزوین و بر نگردم خیلی کار دارم چیکار کنم. شاید با داماد برگردم تهران.

جاری هم تا دخترخواهرشوهری رو دید گفت باید با مامان و باباش بیاد.

منم چیزی نگفتم.

گفت که مامانش هیچ وقت فکر نمی کنه که بچه رو فرستاده.

باز اظهار نظر نکردم.

نگام کرد و با حالت پرسشی پرسید که نباید فکر کنه که بچه ها زیادن اگه می خواد بچه بیاد باید با خودش بیاد؟

منم با خنده گفتم چی بگم. خواهر شوهریه دیگه!

خلاصه اون غر می زد و مامان هم همش با خودش درگیر بود و با خواهر شوهری و همسری هم تلفنی حرف زد. بعد گفت همسری گفته جایی نمی ریم. مامان با خودمون شب برمی گردی تهران.نمی خواد بگی بابای بچه بیاد دنبالش.

این وسطا هم هی از من می پرسیدکه می خواین برین یا نه؟

منم خودم رو کشیده بودم عقب و گفتم به من چه دخالت کنم. من که روحمم خبر نداره.

بعد به مامان گفتم. نه بر می گردیم تهران. ما که وسیله با خودمون برنداشتیم.همسری هم به من چیزی نگفته.!!

جاری هم به مامان گفت بذار این دختر بره تو بمون. اون باید با مامان و باباش باشه. مامان گفت بهش گفتم نیا. باباش هم گفته نرو. خودش اومده.

یهو نیم وجبی برگشته می گه مامانم که بهم اجازه داده بود.

بعد مامان گفت آخه من کار دارم. خودم هم باید حتما برم تهران.

خلاصه من به مامان گفتم مامان ما برمی گردیم. ما که برای جایی از قبل برنامه نداشتیم.

جاری می گه همسری هم با این برنامه هاش!!!! می گه اون اصلا یهویی برنامه ریزی می کنه!!!

مامان می گه آره الان یهویی به من اینطوری گفته و ...

بعد مامان دوباره می گه همسری می خواد بره قزوین؟!

می گم مامان به خدا منم اولین باره شنیدم. به من چیزی نگفته. شما که اول هفته خونمون بودین. (جمعه شب و شنبه) یکشنبه قرار بود با شما بیایم کرج. که به خاطر بچه ها نیومدیم. بعد با خواهرشوهری قرار گذاشته بود که 5 شنبه بریم خونشون. ما هم گفتیم ظهر میایم خونه برادرشوهری و شب می ریم خونه خواهرشوهری.

که دیشب من به همسری گفتم گفت نمی ریم. گفت خواهر شوهری هم تهرانه! بعد اومد خونه و گفت می ریم. به خدا من که از کاراش سر در نمیارم.

خلاصه جاری جان اومد شماره همسری رو گرفت گفت این دختر رو بذار برگرده و تو هم از همسرت بپرس برنامه ات چیه و باهاش صحبت کن.

از اونجا که من نمی خواستم روزم رو خراب کنم و وارد این جریان بشم. گفتم من چیکار همسری دارم. می خوای بده مامان صحبت کنه.

مامان هم گوشی رو نگرفت. بعد خودشون صحبت کردن و همسری گفته بود نه هیچ جا نمیریم به مامان بگو با هم برمی گردیم و دختر خواهرشوهری هم بمونه.

خلاصه اینکه من به مامان گفتم اگه می خوای زنگ بزن باباش نیاد دنبالش. جاری گفت نه بذار اون بره.

بعد جاری می گه همش تقصیر همسر منه که بی برنامه ریزیه!!! و مامان تایید می کنه که آره و ....

خلاصه همه چیز داشت گردن همسرم شکسته می شد. از اومدن بچه خواهر شوهری بگیر تا اینکه حالا مامان چطور برگرده و اینکه جاری از اینکه دختر خواهرشوهری اومده ناراحت شده بود (خودش دیشب به همسرم گفته بود خیلی وقته خودمون دور هم جمع نشدیم و شوهرم بیشتر نگران اون بود که الان ناراحت می شه!!!)

خلاصه منم دیدم به جااست که الان حرف بزنم. برگشتم گفتم هر کس بی برنامه یا با برنامه برای خودشه کسی هم نباید رو بی برنامه بودن یا با برنامه بودن کسی برنامه ریزی کنه. خواهرشوهری هم باید رو برنامه خودش برنامه بریزه نه برنامه همسری.

خلاصه اینکه قضیه جمع شد.

بعد همسری و برادرشوهری (با هم شریکن) اومدن و ناهار خوردیم. بعد از ناهار شوهر خواهر همسر اومد دنبالش. اونا رفتن. اون وسطا برادر شوهری به همسری می گه که اصرار کن که بریم شمال به زمینامون سر بزنیم.

قرار بود یه صب بریم و شب برگردیم. ولی هیچ برنامه ای نبود.

یهو همسری به جاری جان گفت آماده باشید که بریم شمال. جاری جان گفت راست می گه؟ گفتم ول کن بابا ما که چیزی نداریم برای شمال شوخی می کنه. بعد بچه ها افتادن وسط (دختر جاری جان کلاس اوله و یه پسر 9 ماهه هم داره) برادر شوهری هم اصرار کرد.

من و مامان چیزی نمی گفتیم.

خلاصه یهو دیدم که مامان گفت کار دارم و باید برم بعد هم شروع کردن با برادر شوهری به جمع کردن که بریم شمال. به همسری آروم گفتم ما که نمی تونیم اینطوری بیایم شمال چرا اصرار می کنی؟ گفت رضا دوست داره با هم بریم سر بزنیم اون گفته تو بگو که همسرش قبول کنه.

منم باز سکوت کردم. بعد از یکم حرف زدن جاری می گه تو نمی خوای چیزی بگی؟ می گم نه منتظرم تو نه رو بگی دیگه! فعلا یکمون تلاش کنه بعد هم من تلاش می کنم. تازه اینا دارن شوخی می کنن.

تو یه چشم بهم زدن رضایت جاری رو گرفتن و از خونه زدن بیرون. همسری رفت ماشین رو بنزین بزنه و به کارگرا پول بده. برادر شوهری هم رفت با املاک برای مشتری هایی که می خوان واحد ببینن هماهنگ بشه. 

خلاصه تا اونا رفتن. جاری جان گفت من تو رودروایستی موندم شوهرت خیلی اصرار می کنه. منم گفتم تعارف نداریم بگو نمیام.

گفت آخه الان رفتن کاراشون رو هماهنگ کنن.

گفتم باشه یه بنزینه اتفاقی نیافتاده تو بگو نمیام.

حالا مامان میوه ها رو جمع کرده بود.

بعد خواهرش زنگ زد و گفت از اراک اومده و منتظر اوناست و تا جمعه بیشتر کرج نیست.

مامان جاری هم 20 روز قبل عمل آب مروارید داشته و دلش می خواسته تو این تعطیلات بره پیشش (حقم داره مادرشه)

خلاصه بعد از تلفن خواهرش با یه لحن بد گفت که فردا می خواستم برم خونه مامانم. خواهرم اومده و چشماش رو عمل کرده. اما شوهرت !!! خیلی اصرار می کنه. می دونم فردا تا بیایم شبه و ...

منم چیزی نمی گفتم تا حرفاش تموم شد.

مامان هم ساکت بود و در عجب از حرفای جاری (آخه مامان خیلی اهل تفریحه)

بعد گفتم عزیزم ناراحت نباش تو کار خودت رو انجام بده. چایی رو بیار میوه ها رو هم دربیار می خوریم. نمی ریم شمال. حالا که اومدن بهشون می گیم. حق داری بالاخره از قبل برنامه ریزی کرده بودی. بعدم اینکه وقتی یه برنامه ای داری که نباید تعارف کنی.

گفت که همسرش می دونسته.

گفتم پس چرا اصرار می کنه؟

می گه حتما چون همسر تو دوست داره.

منم دیدم همه چیز داره اینوری شکسته می شه. می گم عزیزم شاید با هم هماهنگ کردن!

گفت نه بابا امروز که هم دیگه رو ندیدن.

می گم الان زیاد با هم نبودن ولی همیشه که با همن.

بعد دو تامون خندیدیم.

گفت من نمی تونم وقتی کسی اصرار می کنه نه بگم.

می گم چرا برای هفته دیگه که برنامه نذاشتن برای الانه. اشکال نداره اومدن من می گم که نمی ریم و تو هم بهشون بگو.

برادرا اومدن. همسری گفت آماده اید بریم؟!

گفتم گلم نمی ریم.(همه مکالمات بلند بود که همه بشنون)

گفت چرا؟

گفتم از قبل که برنامه نداشتیم. جاری هم می خواد بره پیش مامانش. راست می گه مامانش مریضه.

جاری و مادرشوهر چیزی نمی گفتن.

همسری می گه خودشون گفتن که می ریم. من رفتم کارا رو هماهنگ کردم.

می گم گلم اتفاقی که نیافتاده. جاری می گه من تو رودربایستی موندم. همسرت خیلی اصرار  می کنه ولیما از قبل برنامه داشتیم.

رو به جاری می گکنم و به جاری می گم تعارف که نداریم. خودت بگو دیگه.

جاری یکم سکوت می کنه (تو آشپزخونه بود)

بعد برادرشوهری می گه  نه می ریم. خانم می ریم دیگه؟!

جاری می گه نه من از قبل برنامه داشتم. برادرهمسری شروع می کنه حرف زدن و همسر در همون راستا میاد حرف بزنه. 

با صدای آروم می گم گلم شما اصرار نکن بذار زن و شوهر خودشون با هم تصمیم بگیرن. مامان می شنوه و چیزی نمی گه.

بعد هم گفتم اگه می خوای سر بزنی می ریم تهران فردا صب سه تایی راه میوفتیم می ریم شمال و شب برمی گردیم. جمعه هم استراحت می کنیم.

همسری می گه نه چه کاریه. برادرم می گه باهم بریم خیلی دلش می خواد!! (خدا رو شکر که مامان شاهد این قسمت هم بود)

خلاصه اینکه زن و شوهری گفتن می ریم و برادرشوهری دوباره با مامانش وسایل رو جمع کردن.

ما هم همونطور سوار ماشین شدیم. من و همسر با لباسای تنموم. پسری هم دو دست لباس بیرون و دو دست تو خونه ای داشت. برای تو راه تهران تا کرجش هم عدس پلو آورده بودم که اون رو هم بردم برای تو راهش. خدا رو شکر بچه لباساش کافی بود.

رفتیم شمال. ساعت حدود 5 و نیم بود که راه افتادیم. خوش گذشت. شب به خاطر بچه ها چالوس خوابیدیم که به دریا نزدیک باشیم. ظهر رفتیم کنار دیا یکم وایستادیم بعد رفتیم از جاده عباس آباد به سمت کلاردشت و بعد هم مرزن آباد و اون روستایی که زمین داریم. به زمین سرزدن. تو جاده چالوس وایستادیم و ناهار خوردیم (حدود ساعت 4 بعدازظهر) بعد هم اومدیم کرج اونا رو رسوندیم و بعد تهران مامان و بعد هم خودمون رفتیم خونه.

خوش گذشت. با اینکه جا تنگ بود و به زور خودمون رو جا کردیم ولی خوب بود. وقتی اومدیم تو راه برگشت بچه ها همش بهمونه خونه پلنگ صورتی رو می گرفتن‌ (ویلایی که گرفته بودیم همه چیزش صورتی بود اسمش رو خونه پلنگ صورتی گذاشته بودیم)

لباسامون رو عوض کردیم و من از شدت خستگی همونطوری خوابیدم و صب هم همه بلند شدیم و رفتیم حموم.

خدایی خونه تمیزی بود ولی منم دیگه بدون ملافه و تجهیزات بهم سخت می گذره. خوب بود باز جاری یه ملافه داد که رو بالشتا پهن کنیم.

وقتی اومدیم تهران همسرم می گفت در عجبم از تو که چطور قبول کردی اینطوری بیای شمال؟!!! اونم تو با این حساسیتات.

گفتم گلم آخه دیدم همه دارن همه چیز رو به تو می گن و تو به خاطر دیگران الکی وسطی نخواستم نه به تو سخت بگذره نه به خودم زهربشه. گفتم به خاطر تو هیچی نگم. آخه وقتی دخترخواهرشوهری رو دیدی به خاطر جاری که ناراحت نشه اونطوری گفتی و بعد که نبودی همه گفتن تو بی برنامه ای!!!

منم گفتم هرکی باید با خودش برنامه بذاره. بعد هم که به خاطر برادرت اصرار کردی. خانمش گفت تویی که اصرار می کنی و به خاطر تو میاد منم به خاطر همین گفتم شما چیزی نگو. آخه به تو چه که بیافتی وسط.

بعد دیدم اگه بخوام دخالت کنم به خودم سخت می گذره فقط سعی کردم که به احترام تو ساز مخالف نزنم.

تشکر کرد.

گفتم گلم یاد بگیر به خاطر دیگران وسط نیافتی که کسی در موردت بد اظهار نظر نکنه.

خدا کنه که یادبگیره. من که چشم خیلی آب نمی خوره.

همسرم خیلی مهربونه ولی هنوز نمی دونه نباید حرف دیگران رو بزنه و خودش رو نباید خراب کنه. ولی متاسفانه بیشتر وقتا از این رفتارا داره.

 

 

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
نیلوفر

وای من اصلا نمیتونم بی برنامه جایی برم ! اگه برم بهم زهر میشه [زبان] منم مثل خودت حساسیتام زیاده ! [پلک] ولی دلم برای دختر خواهر شوهرت سوخت ! حالا بچه بیچاره اومده بود دیگه اینهمه سرش سرکوفت زدن نداشت [نیشخند] امیدوارم همیشه خوش باشید [ماچ]

پرستو

سلام، خیلی خوب و منطقی رفتار کردین. واقعا آفرین[نیشخند]

نیلوفر

بزودی ... الان یکم دلم گرفته حس و حالش نیست [زبان][ماچ]

خاطره

وای نیلوفر جون همسر منم اینطوریه تازه مرام برا طرف میزاره ضد حال می خوره