این روزها

این روزا حسابی مشغول و گرفتارم. مشتری هم تک و توک به پستمون می خوره. اوضاع سختیه باید بار و بندیلم رو ببندم. توکل به خدا پسر عمه همسری اومده پیشم زمانایی که من بیرون کار دارم چراغ روشن دفتره. خیلی حالیش نیست ولی قابل اعتماده که برام خیلی مهمه.

پنجشنبه خونه عموی همسری ناهار دعوت بودیم . صب من رفتم آرایشگاه برای اصلاح و ابرو و یه سشوار ساده. پسر عمه جان دفتر بود. ظهر همسری اومد دنبالم و سه تایی رفتیم خونه لباس عوض کردیم و رفتیم خونه عمو جان. پسری تو راه خوابید. آخه ساعت 2 شده بود. اونجا که رسیدیم مستقیم گذاشتمش روی تخت عمو جان. تا عصر هم خوابید. خوب بود حسابی خوش گذشت. بعد از ظهر هم اومدیم خونه و رفتیم تولد پسر عمه همسری. اونجا هم حسابی خوش گذشت.

شب هم اومدیم خونه و فرداش همسری با پسر عمه جان و دوستش یه کاری رو انجام دادن که موجب کدورت خاطر من و عمه جون شد.

تو خونه ما قضیه حل شد و خدا رو شکر همسری -به ظاهر- منظورم رو فهمید.

شنبه هم خونه مادر همسری بودیم.

یکشنبه هم تا ساعت حدود 10 شب با پسر عمه جان و دوستش بیرون بودن دنبال خونه.

دوشنبه و سه شنبه هم با داماد عمم مشغول گودبرداری تا صب.

خلاصه اینکه حسابی سرش شلوغه و ما هم حسابی دلتنگشیم.

 

/ 0 نظر / 3 بازدید