یادداشت شماره 8- همه چیز به طور مختصر

خیلی وقته چیزی ننوشتم. راستش نمی دونم از کجا شروع کنم. اینجوری خیلی سخته. سعی می کنم هرچی تو ذهنم مونده رو بنویسم. اول مهر ماه بود که از یک شرکت با یک تیم به شرکت دیگه ای رفتیم. من خیلی مایل به همکاری با شرکت جدید نبودم. راستش اصلأ پوزیشن جدیدم رو دوست نداشتم پس تصمیم گرفتم دیگه اونجا کار نکنم. اما توی یه رودربایستی موندم. با یه تلنگر می خواستم بیام بیرون که فهمیدم یه مسافر کوچولو تو راه دارم. همین مسافر کوچولوی سه هفته ای دوست داشتنی من باعث شد که به خاطر شرایط بد جسمی قید کار کردن رو برای مدتی بزنم. پس صحبت کردم که تا مدتی از مانده مطالباتم که کم هم نبود واسم بیمه رد بشه که بتونم از بیمه بیکاری استفاده کنم. اگر خدا بخواد داره جورر میشه. بعد هم که به شکل غیر قابل باوری از همه فعالیت ها حتی کار خونه و آشپزی دست کشیدم تا جائیکه تنها کاری که انجام می دادم حضور توی کلاسام بود. خلاصه اینکه مامان و بابام رو هم آواره کرده بودم. واقعاً دست همه که بهم کمک کردن به ویژه همسر گلم درد نکنه. الانم از اون موقع خیلی بهترم و با خوردن روزی 7 تا قرص شاکر خدا هستم. تو این مدت چند تا امتحان دادم. راستی یه جشن عقد هم داشتیم که خیلی خوش گذشت.

/ 0 نظر / 17 بازدید