دوستم + تفاوت آدما

برام خیلی جالبه آدما با هم خیلی متفاوتن. تو برخوردای اول همه سعی می کنن مثل هم باشن ولی بعد متوجه می شی که واقعیت اینطور نیست.

پنجشنبه یکی از دوستام اومده بود دفتر پیشم. این خانم تنها دختریه که تو تهران من ازش خیلی محبت دیدم و خیلی هم دوستش دارم. وقتی اومد من یه مشتری داشتم. تو این فاصله رفت و با یه کسی قرار داشت اون رو دید و نیم ساعت بعد برگشت. بعد به اصرار من و همسری اومد خونمون. بعدازظهر هم رفت. بعد میام و مفصل در موردش می نویسم... الان احساس می کنم بهتره چیزی ننویسم تا بعد....

جمعه خونه بودیم برای همسری از 5 شنبه آبگوشت بار گذاشتم البته توی قابلمه. جمعه تا عصر خونه بودیم. عصر هم رفتیم بوستان که پسری تو خونه اسباب بازی یکم انرژی بسوزونه- ظهر هم که نخوابیده بود. کلی بهش خوش گذشت. موقع رفتن یکی از دوستامون زنگ زد به موبایل همسری که کجایید؟

همسری گفت داریم می ریم بوستان بچه بازی کنه.

بعد گفت ما هم میایم پیشتون.

خلاصه اینکه ما رفتیم و حدود 40 تا 50 دقیقه بعد اونا هم اومدن. من و پسری تو بودیم. اونا هم بیرون.

از بیرون با هم سلام کردیم. 10 دقیقه بعد با ترفند من پسری رو کشیدم بیرون و رفتیم پیششون. لقمه غذاش رو بهش دادم و کفشها و جوراباش رو پاش کردم. یه ذره داشتیم با هم راه می رفتیم. من به خاطر اونا از همسری و پسری یکم عقب تر راه می رفتم ولی اونا اصلا انگار نه انگار بیشتر خودشون با هم بودن. بعد هم گفتن ما می ریم خونه شما برنامتون چیه؟ اتفاقا ما هم برناممون خونه بود چون پسری خسته بود. گفتیم ما هم یه چرخ کوچیک می زنیم و پسری که خوابید می ریم خونه. بیاین با هم باشیم و اونا گفتن نه دیگه ما بریم. مخصوصا خانمه یه ذره نمی دونم چرا تو هم بود. خلاصه تا آریا شهر رسوندیمشون و بعد برگشتیم خونه. تو راه هم پسری خوابید.

دیشب تو ماشین داشتیم می رفتیم اونا گفتن از 8 میلیمتری غذا خوردین (بغل تیراژه) ما هم گفتیم نه. بعد من گفتم ما بیشتر می ریم سمت شهرک و سعادت آباد. بعد حرف رفت سر رستورانا و یه جورایی پسره احساس کرد همسری داره براش کلاس می ذاره گفت داداش می دونیم فلان رستوران کجاست. در حالیکه اون رستوران رو خیلی ها می رن. نمی دونم همسری می گه از وقتی رفتن فلاح رفتار پسره عوض شده.خیلی لات و لوت بازی می خواد در بیاره. زیاد باهاش حال نمی کنم.

می گم عزیزم اون این مدلیا فکر می کنه ولی من فکر می کنم این رفتارای متفاوت از قبل اونا به خاطر اینه که اول همه دوستیا همه می خوان مثل هم باشن و دنبال وجه مشترکن و بعد هر کی مثل خودش می شه. همسر هم قبول می کنه و می گه البته از این شرایط خانوادگی حاکم بر اونا نمیشه بیش از این انتظار داشت. هر چند در مجموع بچه های خوبین.

برام تعجب برانگیز بود که اینا چرا اومدن پیش ما؟! ما که همدیگه رو ندیدیم؟ با هم بیرونم نرفتیم؟! زیاد حرف هم نزدیم؟! پس علتش چی بود؟!

/ 3 نظر / 4 بازدید
خاطره

سلام نیلوفرجونم ..من فکر می کنم آدما با هر نوع تربیت خانوادگی در یک چیز مشترک اند و ان تنهایی است . وقتی از تنهایی رنج ببری قرار دیدار با آدمای متفاوت را هم می زاری //

نیلوفر

عزیزم بعضی آدم ها جنبه یا حتی میشه گفت ارزش توجه زیاد رو ندارن ! [چشمک]

خاطره

سلام برای بیمه عمر مطلبی رو که فرستادی دستت طلا .. حیف که الان زیاد شرایط مالی اوکی نیست . به هر حال مرسی