رانندگی + یه خبر بد

پنجشنبه بود که من و پسری تنهایی با ماشین جدید رفتیم خونه مامان جونش. یه خورده سخت بود ولی بالاخره رفتیم. البته خونه مامان جونش نزدیکه اما راهی بس پر ترافیک و شلوغه با دو تا چراغ قرمز. تصمیم گرفتم از این به بعد همین طوری هم ماشین رو بیرون ببرم که دستم پر بشه ولی با بچه یه خورده سخته. آخه زمستونه و هوای بدی داریم. این پنجشنبه هم باز باید خودم ببرمش و بعد برم کلاس. حالا اگه کسی پیشنهاد و نظری داره برای برنامه ریزی لطفا بهم بگه. ممنون می شم.

بگذریم ...

امروز با یکی از همکارای قبلیم صحبت می کردم گفت دو ماهه که از همسرش جدا شده خیلی متاسف شدم نمی دونم آخه چرا اینطوری شد. بیچاره خیلی ناراحت بود و نمی تونست صحبت کنه. کلی دلم گرفت. دوست داشتم گریه کنم. تنها چیزی که می تونستم بهش بگم ابراز تاسف بود و اینکه خودت رو ناراحت نکن. بهش گفتم یه زمانی رو بذاره که همدیگه رو بینیم شاید یکم حرف بزنه و آروم بشه. خدایا همه رو خوشبخت و عاقبت بخیر کن. الهی آمین

/ 0 نظر / 3 بازدید