مهمونی

دیروز ساعت 7.30 بعدازظهر مامان همسری زنگ زد و گفت ما امشب نمیایم. گازمون وصل شده.(آخه گازشون قطع بود. می خواستن بیان اینجا حموم. من گفتم که یه دفعه برا شام بیان). هرچی اصرار کردم شام بیاین. همه چیز آمادست قبول نکرد. منم گفتم همسری میاد دنبالتون. بابا هم می تونه کاراشو انجام بده بعد بیاد. مامان قبول نمی کرد. گفتم هرطور راحتین. خلاصه با همسری تماس گرفتم گفتم مامان می گه نمیان شما تماس بگیر شاید رودربایستی می کنن.

همسری هم زنگ زده بود به مامان و گفته بود اگه نیاین منم دیگه خونتون نمیام. گفته بود که خیلی راحت خونه برادر و خواهرش می رن و 2-3 روزه می مونن. اما خونه ما نمیان. با وجود اینکه خونمون تنها 5 دقیقه راه. مامانم گفته بود با بابا صحبت می کنه و خبر می ده. خلاصه زنگ زده بود و گفته بود که میان. همسری تو راه برگشت از دانشگاه  رفت و مامانش رو آورد. باباش هم دیرتر اومد.

عموی همسری هم زنگ زد که داریم میایم عید دیدنی. خیلی خوب بود. اومدن اما دخترا باهاشون نبودن. جای بچه ها خالی بود. من که از حضورشون خوشحال شدم. دلم می خواد دعوتشون کنم اما نمی دونم کی؟؟؟!!

خلاصه که دیشب خوش گذشت ساکت و آروم. تو یه جمع 5 نفره. اینطوری خیلی خوبه. نه بابا تو هم می ره و نه بچه ها خسته می شن.

آخر شب هم رفتن خونشون.

فردا ظهر خونه برادر همسری و شب هم خونه خواهرش هستیم. وای که چه اوضاع پر مهمونی ای شده!!!! تازه دوستامون هم موندن!!!

  

/ 1 نظر / 2 بازدید
تارا

خیلی خوش میگذره مهمونی پشت سر هم خوش بگذره بهتووووون[ماچ]