مسافران ما هم رفتن

بابام اینا همون شب دوشنبه ساعت 9 بود که رسیدن خونه. خیلی تو ترافیک مونده بودن. جمعه صبح هم حرکت کردن به سمت اهواز و رفتن.

هر وقت میان کلی برای ما چیز میز میارن که حسابی شرمنده می شیم. این سری هم مثل سفرهای قبل. بهشون می گم لااقل بمونید مواد غذایی رو که آوردین تموم کنین بعد برین. می خندن و می گن شما هم مایید دیگه....

سوغات ما تو این سفر 20 کیلو برنج، 3 تا دل گاو، 2 تا نارگیل، یه صندوق بزرگ پرتقال جنوب، یه صندوق کوچیک نارنگی جنوب، 12 کیلو ماهی شیر، 3 کیلو سبزی قورمه، یه کارتن روغن سرخ کردنی، یه جعبه بزرگ کلوچه محلی، یه عالمه سبزی خوردن، 5 کیلو لوبیا چشم بلبلی (که خیلی من رو خندوند - زیره به کرمون بردنه دیگه)، یه کیلو سبزی پلویی خشک، نیم کیلو کنجد، 2 کیلو خرمای هسته گرفته شده برای خرما گرم، 2 کیلو خرمای خشک، نیم کیلو ادویه مخلوط، سه دبه بزرگ از سه نوع ترشی هنر دست مامان خانم و یه شیشه بزرگ مربای به هنر دست ایشون بازم. یه بلوز، یه تاپ، یه پیراهن، یه روسری برای من و یه پلیور برای همسری، یه عینک، یه کلاه، 5 تا شورت، یه بسته ماکارونی پروانه ای، یه اسباب بازیه پروانه ای شکل و یه اسکوتر برای پسری. البته امیدوارم چیزی رو از قلم ننداخته باشم. دست آخر هم 150 هزار تومان برای آجیل و شکلات عید و یه ربع سکه عیدی بهم دادن. تو این فاصله کوتاه بابای محترم ما برامون نون و پنیر و خورده ریزهای دیگه هم گرفت. دستشون درد نکنه. هرچه اصرار کردم زیر بار نرفتن که آجیل امسالمون رو نخرن.

به مامانم می گم احساس می کنم اومدین بدهیتون رو بدین که اینقدر با عجله دارین برمی گردین. مامانم می گه نه دیگه باید برگردیم. ما هم باید به کارامون برسیم.

داداشم اینا هم برامون یه ظرف خیلی خوشکل آوردن و برای پسری یه فرقون بزرگ پلاستیکی با چنگک توش. از اونا هم ممنونم.

پسری خیلی با برادر زاده گرامیمون بازی کرد و حسابی بهش خوش گذشت. منم اون چند روز رو تو رفت و آمد به دفتر سپری کردم و تمام تلاشم رو کردم که خیلی ازشون دور نباشم.

خیلی زود رفتن. خیلی دلتنگشونم. امیدوارم که هرجا هستن خوش باشن.

اون شب که رفتیم ربع سکه بخریم پسری حسابی خسته بود و گرسنه که خیلی هم غر زد و باباش رو کلافه کرد. باباش هم ما رو بی نصیب نذاشت. راستش اونجا یه ذره از دستش ناراحت شدم ولی خب بعضی وقتا منم اونو ناراحت می کنم.

خدایا همه آدما رو خوشبخت و خوشحال کن

/ 2 نظر / 4 بازدید
خاطره

خوراکی های خوشمزه نوش جونتون ... واااااااااااااای من شکمو الان چیکار کنم ؟ خدا پدر مادرتو حفظ کنه .. چقدر این پستت خوشمزه است

نیلوفر

جاشون خالی نباشه عزیزم [ماچ] مامان بابای منم هر وقت میان خونه مون کلی چیز میز میارن ! 1-2 روز هم بیشتر نمی مونن ! توصیفاتی که کردی ( اومدین بدهیتون رو بدین که اینقدر با عجله دارین برمی گردین ) دقیقا منو یاد خانواده ام انداخت بخصوص مامانم ... خدا سایه شونو از سر ما کم نکنه [قلب][پلک]