اسباب کشی

قرار گذاشته بودم بیام و از اسباب کشی بنویسم.

چهارشنبه 31 اردیبهشت بابام پول رو به حسابم ریخته بود. پولمون جور شده بود. بعد از عملیات گرفتن چک بانکی (ساعت یک)، یهو همسری گفت بیا امروز اثاث ببریم. منم دیدم راست می گه این شدنیه و رفتیم با دوست همسری (عماد) خونه و شروع کردن به باز کردن تختا و منم باقی وسایل بازمانده رو جمع می کردم. بعد همسری رفت دنبال پسر عمه جان و ایشون هم به تیم ما اضافه شد. به شرکت حمل بار هم زنگ زد و قرار فردا رو به روز چهارشنبه تغییر داد. اومدن و قیمت متفاوت اعلام کردن و همسری هم با تشکر اونا رو رونه کرد. یه شرکت دیگه اومد و با اونا اثاث بردیم به خونه جدید. پدر همسری هم همون اوایل چیدن وسایل توی ماشین رسید.

همه وسایل جا نشد و بقیه رو ساعت 11 و 12 شب با 4 سری وانت عماد و دو سری ماشین خودمون آوردن خونه جدید. البته همسری برای حمل بار با کامیون 3 کارگر و با وانت 2 کارگر گرفته بود.

شب عماد پیشمون موند و تا عصر فرداش کنارمون بود. پسر عمه جان و پدر همسری بعد از سری اول اسباب کشی رفتن.

پسری رو هم مربی قبلیش زحمت کشید و برام نگه داری کرد. اونم بعد از تایم تا حدود 7 و نیم تو خونشون. واقعا ازشون ممنونم. بعد هم وقتی رفتیم دنبالش گفت بیاید تو چای بخورین و خستگی در کنین. تازه کلی هم اصرار کرد برای اینکه شام اونجا بمونیم. خیلی خیلی بار از رو دوشمون برداشت براش آرزوی بهترینها رو دارم و آرزوی عاقبت به خیری بچه هاش.

بگذریم فرداش هم بابا و مامانم به ما ملحق شدن و من هم سر کار نرفتم. خلاصه اینکه الان همه چی تقریبا تموم شده و ما جاگیر شدیم.

پیامدهای اسباب کشی سری جدید این بود که:

فهمیدم هنوز بابا و مامانم ازمون همونطور که قبلا حمایت می کردن حمایت می کنن. یه دستبند داشتم بابام قرار بود 6 و 700 بفروشه که دلش راضی نمی شه و 7 میلیون تا آخر امسال به ما امانت داد. مامانم هم از جون و دل مایه گذاشت. بابام هم همینطور به طوری که آرتروزش اذیتش کرد. البته 5 شنبه هفته بعدش رفتن مشهد (به اصرار ما) و دوشنبه شب اومدن تهران و چهارشنبه صب برگشتن اهواز. همزمان با سری دوم سفرشون به تهران برادر بزرگه و خانم و بچش اومدن پیشمون.

فهمیدم اسباب کشی با بچه خیلی سخته چون چیزی از کارای روزمره رو نمی تونی ترک کنی.

فهمیدم کلی به وسایل زندگیمون اضافه شده. مخصوصا از نوع بچگونه.

فهمیدم همچنان به خانوادم نیاز مبرم دارم نه فقط از نظر فیزیکی و مادی بلکه از نظر روحی برای آرامش بیشتر.

فهمیدم بچه با تموم لذتهای اسباب کشی اذیت میشه.

فهمیدم که چقدر از نظر فیزیکی نسبت به قبل ضعیف شدم.

فهمیدم که چقدر زندگیم و همسرم و بچه و پدر و مادرم رو دوست دارم.

فهمیدم که چقدر آدمای مهربون و قدرشناس هنوز پیدا می شن- مربی پسری و دوست همسری.

تو اسباب کشی 2 طبقه از شیشه های بوفه. یه شیشه میز کوچیک و یه شیشه میز بزرگ مبلا شکسته شد. یه تلفن به برق زده شد و سوخت و یه ذره از ابزار خونه هم شکسته شد (توسط اثاث کشها). یه پایه از شلف پسری و یه شمع کوچیک و یه انگشت از یه مجسمه.

تو خونه جدید برای آشپزخونه و برای سالن پرده خریدیم. برای کفشها جا کفشی زیر تختخوابی و برای کیفها آویز کیف.

خونه جدید خونه خوبیه و من ازش راضیم. یه نقصایی داره که همیشه همینطوری می شه و همه چیز با هم مقدور نمی شه.

پسری هنوز با اتاقش مانوس نیست و بیشتر دوست داره با من یا یه نفر دیگه تو اتاقش بازی کنه.

خدایا همینجا تشکر مخصوص از خودت  رو اعلام می کنم و می دونم تو تنها همراه روزهای سختی. بابت آفرینش مخلوقات خوب و پدر و مادر، همسر و فرزند خیلی خوب هم ازت کمال تشکر رو دارم.

راستی تو این فاصله 2 خرداد فرزند دوم برادر همسری (یه پسر ناز) به دنیا اومد.

/ 5 نظر / 6 بازدید
خاطره

سلام عزیزم خونه جدید و نی نی جدید مبارکه ایشالله همه زندگی به کامت شیرین باشه

خاطره

فدای مهربونیت عزیم

نیلوفر

چقدر خوب و مثبت به سختی ها و خستگی های اسباب کشی اشاره کردی ... نتیجه گیری هات خیلی جالب بود ... از دیدت خوشم میاد [مغرور] خدا پدر و مادرتو برات نگهداره [قلب] امیدوارم خونه جدید برات پر برکت و مملو از شادی ها باشه ... قدم نو رسیده هم مبارک [پلک]

دزیره

عزیزم کلا اسباب کشی سخته. یادمه آخرین بار که اسباب کشی کردم 2 سال پیش بود گفتم حاضرم به مبلغ زیادی پول بدم و اسباب ها اومده باشن خونمون. خیلی لوازم ها زیاد میشه و هزینه زیادی برای آدم داره. اما انشاله خونه جدید براتون پر از خیر و برکت باشه و بعد از این برین تو خونه ی خودتون.