کارمندم رفت

همونطور که می دونید پنجشنبه با کارمندم صحبت کردم و خیلی دوستانه قرار شد دیگه اینجا کار نکنه و بمونه تا من کارمند بیارم. (البته به پیشنهاد خودش- آخه قبلا با هم قرار گذاشته بودیم. که باید از قبل عدم همکاری رو به هم اعلام کنیم و ...)

کارمند عزیزم با احترام و خداحافظی تشریف بردن. من هم ظهر حدود 1 و نیم بود که رفتم خونه پدر همسری. پسری از صبح اونجا بود و وقت ناهار منم رفتم. معمولا 5 شنبه بعدازظهر دفتر نیستم. ساعت 2 و 23 دقیقه بود که صدای اس ام اس گوشیم اومد. از اونجا که داشتم به پسری غذا میدادم. بی خیال شدم و گفتم حتما تبلیغاتیه. 3 دقیقه بعد دوباره صدا اس ام اس اومد. گفتم شاید کسی کاری داشته باشه. بلند شدم گوشیم رو آوردم پیشم و نگاه کردم دیدم هر دوش شوهر کارمندم بودن (ایشون پسر دایی پدر همسریه).

متن اس ام اساش اینطوری بود:

1- دستت درد نکنه نیلوفر خوب هوای ندا رو داری،

2- نزدیکه 4 ماهه ندا پیشته این همه راهو میاد میره به جای اینکه حقوقشو ببری بالا کم هم می کنی؟ خیلی باحالی

(3 ماه و سه روز بود)

وقتی اس ام اس هاش رو خوندم خیلی شاکی شدم و از جسارتش خوشم نیومد. آخه خود کارمندم اون شنبه ای که به خودش کلی مرخصی داده بود این حرف رو زد و 5 شنبه هم کلی موافق بود. تازه خودش هم همین رو قبلا تو سر و صدایی که اینجا کرده بود گفته بود.

به روی خودم نیاوردمو اهمیت ندادم. همش سعی می کردم جلوی خانواده همسری چیزی نگم و حرمت فامیلی رو نگه دارم. گذاشتم روی بی ادبیش و جسارتش.

ساعت 2 و 49 دقیقه دوباره اس ام اس داده : حالا خوبه فامیلیم غریبه نیستیم.

باز بی خیالش شدم. گفتم بی ادبه. متوجه نیست!!!

همسری ساعت 3 و نیم اومد. وقت دندون پزشکی داشتم. رفتم پایین با هم رفتیم دکتر و دندون عقل سمت راست فک بالام رو کشیدم. وای که چقدر فکم درد میکنه. احساس می کنم یه ذره هم ورم کرده. دهنم هم همش بو می ده. اون روز تا نیمه شب خونش قطع نشد و ... بگذریم

همسری رو دیدم و تو ماشین براش اس ام اس ها رو خوندم و گفتم خیلی بی ادبه. برام جالبه که خانمش انقدر محترم برخورد کرد و رفت. همسری گفت ولش کن به اون چه مربوطه. خوب کردی جوابش رو ندادی.

منم گفتم شنبه که اومد می گم لازم نیست دیگه بیاد. همسری هم تایید کرد و گفت بهترین کاره.

خلاصه اون روز ساعت 6 و نیم بعد از ظهر خانمش (کارمندم) زنگ زده و بدون اینکه به روش بیاره در مورد کادو ازم پرسید (آخه می خواست برای عمه همسری که از مکه اومده بودن هدیه بگیره) منم به روی خودم نیاوردم و با همون دهن نیمه بسته بهش راهنمایی رو دادم و خداحافظی کردیم.

بعد از ظهر هم به مادر همسری گفتم که بهش گفتم از شنبه نیاد. ولی اس ام اس ها رو مطرح نکردم و گفتم بچگی کرده.

فرداش (جمعه) ولیمه مکه عمه همسری بود تو سالن. همسری گفت احتمالا پسره میاد و ازت طلبکار می شه. گفت همونجا بهش بگو نیاد.

گفتم نه اونجا خانوادس. نباید با کار قاطیش کرد. اگه چیزی گفت جوابش رو می دم ولی اگه نگفت همون کار خودم رو شنبه انجام می دم.

جمعه شد. رفتیم سالن پسره یه طرف نشسته بود. خانمش با مادرشوهرش یه طرف دیگه بودن. باهاش سلام و احوال پرسی کردم. با دختره هم همینطور. تو سالن حتی یه خورده رفتم تو جمع خانوادگیه خانمه و جاریش و مادرشوهرش نشستم و ادای احترام کردم. اما همسری خیلی تحویلش نگرفته بود. پسره هم متوجه شده بود.

مهمونی خیلی خوش گذشت.

حس کرم پسره یه جور طلبکارانه ای بهم نگاه می کنه. منم به روی خودم نیاوردم و اصلا ندیدمش.

خداحافظی کردیم تا امروز.

امروز صب از بانک حقوق دختره رو تا پایان امروز گرفتم. 60 هزار تومان می شد. با خودم آوردم دفتر. وقتی رسیدم یه ذره به کارام نظم و ترتیب دادم و بعد هم یه ذره در مورد مهمونی صحبت کردیم و بعد من گفتم مثل اینکه مسعود (شوهرش) خیلی ناراحت شده که نمیای!

گفت نه مسعوده دیگه!

گفتم بهم 5 شنبه اس ام اس داد. خیلی ناراحت شدم. راستش جوابش رو ندادم گذاشتم رو حساب خامیش.

گفت موقع ناهار بابام خونمون بود داشتم بهش می گفتم دیدم گوشیش رو برداشت. حدس زدم می خواد بهت اس ام اس بده بهش اشاره دادم ولی محل نذاشت. بعد بهم گفت بهت اس ام اس داده.

گفتم می خوای برات بخونم؟

گفت نه بهم گفته چی فرستاده! (دختره از ایناس که گوشیه شوهرش رو چک می کنه)

گفتم بذار برات بخونم. براش خوندم و گفتم عزیزم بهتره که از فردا نیای. دوست ندارم با شوهرت دچار مشکل بشی و زندگیت تحت تاثیر قرار بگیره.

گفت نه بهت گفتم میام تا یه کسی رو پیدا کنی

بهش می گم نه عزیزم من دوستت دارم، دوست ندارم برات مشکلات به وجود بیاد و یه وقت شوهرت یه کاری کنه و دلخوری به وجود بیاد.

میگه خودش بهم گفته از شنبه نرو و من گفتم ما حرف زدیم.

بهش می گم نگران نباش من یه کسی رو پیدا می کنم. نه تو بیکار می موندی و نه من بدون نیرو. زندگیت مهمتره.

قبول کرد یه کمی با هم حرف زدیم و قرار شد تا آخر وقت بمونه و از فردا نیاد. تو این فاصله داشت اس ام اس بازی می کرد. حس کردم همسرشه. یه خورده بعد با یه نگرانی می گه مسعود داره میاد اینجا. بهش گفتم نیاد ولی می گه می خوام باهاش صحبت کنم. (اصلا آدم منطقی ای نیست همسرش)

می گم برای چی می خواد بیاد من با اون صحبتی ندارم. مگه اینجا مدرسه است. اینجا محل کاره میخوای منم بگم همسری بیاد.

به شوخی می گم اصلا برش نداری ها؟!!

میگه قبلا هم گفتم که اصلا ندارم.

میگه بهش گفتم نیاد. همینطوری هم داشت سریع اس ام اس می داد.

به روی خودم نیاوردم و گفتم بذار بیاد. روم رو برگردوندم و شروع کردم به ادامه کارام و با تلفن با مشتری داشتم حرف می زدم که همسرش رسید. رو به روی در ماشین رو پارک کرد. زنش رفت دم در. با هم اومدن تو. سلام کرد و دست داد.

منم همینطور که داشتم صحبت می کردم و می نوشتم سلام کردم و دست دادم.

به خانمش گفت یه لیوان آب بده.

خانمش یه لیوان آب بهش داد و دیدم پسره رفت.

دختره اومد تو دفترمی گم چی شد؟! چرا رفت؟!

می گه اس ام اس دادم بهش سر کوچه دیده گفته بیاد سلام کنه و بره.

می گم اس ام اس چی دادی؟

با لبخند می گه حالا ولش کن.

می گم پس برش هم داری!!

چند دقیقه ای چیزی نمی گم و به روی خودم نمیارم. 60 تومن می ذارم رو میزش و می گم این مال تا آخر امروزت.

می گه نمی خواد.

می گم نه عزیزم کار کردی و باید حقوقش رو بگیری.

تشکر می کنه.

یه مشتری حضوری میاد. دو برگه ای رو که داشتم فکس می کردم. روی دستگاه می ذارم و می گم اینا رو فکس کن شعبه.

می گه باشه.

گرم صحبت با مشتری می شم و تو این فاصله تلفنش زنگ می خوره. متوجه می شم همسرشه. از دفتر می ره بیرون و صحبت می کنه و بر می گرده. سعی می کنم تسلط به کارم رو از دست ندم و کارم رو درست انجام بدم. موفق هم می شم. درگیر صحبت با آقاهه بودم که صدای اس ام اس اومد. نگاه نکردم. دوباره یه اس ام اس دیگه امد. بازم نگاه نکردم. بعد از صحبتامون اون آقا رفت. گوشیم روبرداشتم باز می بینم همسرش بوده. با دقت ولی آهسته توی دلم می خونم. حس کردم آدرنالین خونتم رفته بالا. به خانمش می گم مسعوده!

بذار برات بخونم چی نوشته:

اولین اس ام اسش رو خیلی شمرده شمرده می خونم. خیلی شاکی بودم: آدما اینجور جاها همدیگرو میشناسن. ندا کارگر افغانی نیست که روزمزد باهاش حساب کردی. کار پول اصلا مهم نیست من گفتم تو واسش تو این شهر غریب خواهرشی ولی اشتباه فکر کردم (12 و 9 دقیقه)

اینجایه مکث کردم و گفتم ندا جون ببخشید یه ذره آدرنالین خونم رفته بالا. هیچی نگفت یه ذره آب خوردم و دومی رو خوندم: 300 تومن هیچ ارزشی نداره. ولی خودتو وجدان خودت ببین کارات درست بود. عیبی نداره ندا هم رفت. من گفتم ندا جای غریب نره پیشه فامیله. (12 و 11 دقیقه)

خیلی شاکی بودم. می گم چرا مسعود اینطوری برخورد می کنه ما اینجا فامیل بازی نداریم. مکه مسعود کرایه دفتر من رو می ده. یا اصلا براش مهمه. اگه می خوای اون شصت تومن رو بدم. این پول یه گوشه زندگی منم نیست. این 60 تومن نه من رو پولدار می کنه و نه بدبخت. برای تو هم همینطوره چه فرقی می کنه. عزیزم همین الان وسایلت رو بردار و برو.

وسایلش رو جمع می کنه و غذاش رو می ذاره تو کیفش. بلند شد که بره. دوباره یه اس ام اس اومد.

می گم مسعوده و بازم بلند می خونم (12 و 15 دقیقه): فقط اینو بگم خوب گریه ندا رو پنجشنبه درآوردی. کارت اصلا درست نبود. اگه آدمه غریبه بودی اونوقت می گفتم بهت چرا ندا رو که فرستادم اونجا باید گریه کنه بیاد خونه. امیدوارم واسه کس دیگه ای که پیشت میاد اینکارا رو نکنی. بای بای

می گم چرا مسعود اینطور برخورد می کنه. من و شما با هم مشکلی نداریم. الانم خیلی محترم برخورد می کنیم.

می شینه.

می گم خیلی بده که به خودش اجازه می ده توهین کنه. من در حق تو اجحافی کردم؟! بگو؟! من مثل کارگر افغانی با تو رفتار کردم؟! من پا به پای تو چایی درست کردم. جارو کشیدم. گردگیری کردم. تی کشیدم. غذا گرم کردم. هیچ منتی هم نیست جون می خواستم کنار هم کار کنیم ولی مسعود داره توهین می کنه.

می گه مسعوده. چیکارش کنم.

می گم حرفت رو خودت بزن. اینطور که اون برخورد می کنم می گم شاید بعضی هاش حرف توئه.

می گه نه اینطور نیست. اون نباید می گفت من گریه کردم. آخه من دلم پر بود و اون شوهرم بود (تو دلم بهش حق می دم)

می گم به مسعود چه مربوطه که دخالت می کنه. منم برای داشتن اینجا خیلی سختی و بدبختی کشیدم. منم خیلی وقتا گریه کردم.

می گه خب جوابش رو بده.

می گم نه به اون ربطی نداره که من بهش پاسخگو باشم. من چه صنمی با اون دارم. پسر دایی پدر شوهرمه. من به واسطه تو اون و رو دیدم و بهش احترام می ذارم. داره یه کاری می کنه که دوستیمون و فامیلیمون رو هم تحت تاثیر قرار بده.

می گه چی کارش کنم؟!

می گم من چه کار کنم. من یه شوهر دارم و فقط به اون جواب می دم نه ایشون.

چشمم می افته به برگه های فکس نشده روی دستگاه می گم به مسعود بگو بیاد ببینه این فکسا هنوز رو دستگاهن.

می گه درگیر شدم یادم رفت.

می گم من چیکار کنم درگیر شدی.

برگه ها همونطور می مونن. می رم اونا رو فکس کنم. (فکس رو میز ایشونه) وسایلش رو داره بر می داره.

می گم برو تا برات مشکلی درست نشده. کلیدا رو هم بذار. می دونم فردا می شینه پشت سرمون هم حرف می زنه.

می گه نه اینطور نیست.

می گه می خوای پول نصف روز رو بذارم.

می گم نه عزیزم برو.

خداحافظی می کنه و با یه غم توام با آرامش می ره. می گه ببخشید اگه کمی زیادی بود.

می گم نه عزیزم خواهش می کنم.

می گم به مسعود بگو این کاراش درست نیست. مثل مردا رفتار کنه. من دارم با اون مثل یه مرد برخورد می کنم. اس ام اس دادن و این حرفا کارای خاله زنکین.

چیزی نمی گه و می ره. منم برگه ها رو فکس می کنم و به همسری زنگ می زنم و جریان رو تعریف می کنم. همسری اول میاد گارد بگیره. جلوش رو می گیرم. بعد می گه ولش کن. دیوونست. اصلا حواسش نیست ممکنه کار خودش رو هم از دست بده. (آخه همسری و پسر عمش کارش رو درست کردن) بعد می گه حرص نخور.

تو این فاصله اس ام اس آخرش هم اومد: (12 و 35 دقیقه) به همسری هم بگو بیاد جلوی خودم حرف بزنه. مثل مرد برخورد کردم پشت زنم دراومدم دوست دخترم نیست.

برای همسرم می خونم. خیلی از دست پسره ناراحت شدم. ولی می دونم داره اشتباه می کنه.

همون اوایل صحبت کارمندم می گفت مثل اینکه همسرش انتظار داشته تو اون دو روز برفی تعطیلش کنم. شوهرش بهش گفته بوده که همسرم هم بهش حقوق کم می داده. آخه پسره تو دوران عقدشون برای همسرم به صورت روزمزد کارگری می کرد. ساعت 9 میومده و ساعت 4 می رفته همسرم هم اگه کارگرا 25 می گرفتن به ایشون 23 می داده چون اونا از 8 تا 6 کار می کردن- مجبور بوده اکیپش رو خراب نکنه. اینا رو به دختره گفتم گفت آره همسرت هم گفته. ولی مسعود می گه من خیلی کار می کردم. بهش گفتم از همسرم شنیدم زورش زیاد بوه ولی بلده کار نبوده. پس کند تر می شده. می گم ولش کن به ما چه.

خلاصه اینکه اینطور که متوجه شدم پسره رو حقوق برنامه ریزی داشته- دختره بهم گفت. منم گفتم منم رو نیروم برنامه ریزی می کنم نه اینکه تا ظهر دفترم تعطیل باشه.

همه چیز تموم شد. اون رفت. آدمای دیگه هم میان و میرن. می خوام به مادربزرگ همسری بگم که اگه ازش گلگی کردن من رو محکوم نبینه.

میدونم خیلی ها میان و میرن ولی مهم اینه که من ته دلم از رفتارام و انسانیتم راضیم. به دختره هم گفتم من کار اشتباه و بی قانونی نکردم. حتی اگه برن شکایت هم کنن از نظر اداره کار کارام قانونیه و درسته.

امیدوارم با این اخلاقایی که من دیدم زندگی بد تکونشون نده.

امروز دوباره احساس غرور کردم. دوباره فهمیدم بزرگ شدم.

خدایا خیلی دوست دارم و ازت بابت همه چیز ممنونم.

 

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
خاطره

سلام نیلوفر جانم . باور کن آدرنالین خون منم رفت بالا .. خیلی حرص خوردم تا این پستو کامل خوندم . بهت افتخار کردم دوست جونم . خیلی مهربونی ..من که بودم دعوای سختی می کردم . واقعا بیستی .. کاش ازت یاد بگیرم

نیلوفر

وای چه پــــــــــــرو ! حرصم گرفت [منتظر] همیشه میگن با اشنا کار نکنی بهتره ! هرکاری کنی بازم طلبکارن !!! [خنثی]