از همه چیز

امروز تنها بودم گفتم بیام یه ذره بنویسم. از صب تا حالا یه ذره کار داشتم.

از کار و کاسبی بگم که تو ماه قبل افتضاح بود. اما بازم شکر... یه سری طرح و برنامه دارم که انشالا دارم پیاده سازی می کنم که کارم رو تقویت کنم. البته سرعت پیاده سازی طرحام بالا نیست. اونم فقط علتش شرایط اقتصادیه. بی خیال بابا مردم از بس حرص خوردم ...

بگذریم ...

هفته پیش با پسری رفتیم اهواز خیلی خوش گذشت. 21 خرداد عروسی پسر خالم بود. کار همسری زیاد بود و گفت از تعطیلات 13 خرداد شما برید و بعد من برای عروسی میام. از اونجا که خرداد دفتر ما هم حسابی پشه پرونی بود. به مهدکودک پسری اطلاع دادیم و چهارشنبه راهی اهواز شدیم. خدا رو شکر پرواز بی تاخیر (از نوع ایرانی حدود 25 دقیقه) بود. راحت رسیدیم و بابا و داداش بزرگه  و دختر گلش اومدن دنبالمون. آخه بابا بعد از جراحی قلب هنوز پشت فرمون نمی شینه. رفتیم خونه و کلی با برادرزاده ها خوش گذروندیم.

دو روز بعدازظهر هم رفتیم پیش عمه بزرگه و عمه وسطی که خیلی خوب بود.

یه روز هم با دوستای دانشگاهیم جمع بودیم خونه یکی از دوستان که اونم عالی بود.

یه روز دیگه هم خونه یکی از دوستای دبیرستانی که به واسطه واتساپ کنار هم قرار گرفته بودیم. البته 4 نفر بیشتر نبودیم. که بعد از حدود 16 یا 17 سال دور هم جمع شدیم. من و یکی از بچه ها با بچه هامون بودیم. یکی از این دوستای گل رو من هر سال می بینم و ارتباط دوستانه و صمیمی با هم داریم که مهمونی هم خونه اونا بود.

چهارشنبه هم به برادر بزرگه سرزدیم و شام خونه برادر کوچیکه بودیم. آخه زن داداش بزرگه بارداره.همسری هم شبش اومد و کلی من خوشحال شدم. آخه بدون همسری برام عذابه. خیلی سخته خیلیییییی پسری هم همینقدر ذوق زده بود و از باباش تا لحظه ای که اومدیم تهران دور نمی شد.

پنجشنبه که عروسی عالی بود. مخصوصا ارکستر که فوق العاده بود. به من که خیلی خوش گذشت. البته پسری چون صبح زود به شوق باباش بیدار شده بود زیاد حوصله نداشت و نمی شد زیاد بلند شیم و برقصیم. اما جماعت شاد اونجا خیلی ذوق داشت.

جمعه هم که اومدیم تهران و رفتیم خونه مادر همسری آخه بچه دوم خواهر شوهری به دنیا اومده بود و رفتیم که ببینیمش. خیلی جیگر بود..

از اون روز هم مدام پسری می گه من نمی خوام تهران باشم. بریم اهواز. کلی داریم روش کار می کنیم که خونه ما اینجاست. اما هنوز هم دوست داره بره.

هفته پیش هم که 3 روز شنبه و 4 شنبه و 5 شنبه رو سرکار نیومدم و با پسری که برنامش به هم ریخته شده بود تو خونه موندیم.

5 شنبه خونه مادر همسری رفتیم که همه دور هم بودیم و کلی خوش گذشت.

از 5شنبه هم روزه می گیریم. فکر می کردم سخت تر باشه اما تا الان اوکی هستم. 5 شنبه و جمعه که سرکار نبودم خیلی بهتر بود. دیروز یکم عصر اذیت شدم که با یه چرت یه ربعه خوب شدم. امروزم بدون خوردن افطار زیاد و سحری روزه گرفتیم. من به همسری می گم بخور اذیت می شی. اون به من. حالا فعلا هر دو به هم می گیم تو به من کار نداشته باش و هر دو روزه ایم. البته دیشب برای افطار و سحر غذا درست کردم و بعد از ظهر کار ندارم. فعلا دارم می گیرم تا بعد خدا بزرگه. پارسال که فقط حدود 10 روزش رو روزه بودم.

ماه رمضون رو خیلی دوست دارم چون سعی می کنم کمتر حرص بخورم و بیشتر به خدا و رفتارهای انسانی نزدیک شم.. امیدوارم همینطور هم باشه.

راستی یادم رفت از مهد پسری بگم. مهدش 27 خرداد تمام کتابای گل پسر و کلیر بوک کاردستیاش رو فرستاد. باورم نمی شد نظم برای بچه های سه ساله تا این حد که کتابا به موقع تموم شده بود که البته کیفیتش رو هم نمی شه منکر شد. از همینجا از مدیریت و مربی و همه دست اندرکاران مهد تشکر می کنم و امیدوارم خداوند نگاهش رو از روشون بر نداره...

الانم قراره برنامه تابستونشون رو بهمون بدن. واقعا فوق العاده است. من و همسری که خیلی راضی هستیم... خدایا بچم رو عاقبت به خیر کن

یادم رفت بگم هفته پیش یکشنبه یکی از دوستان خودش رو دعوت کرد برای دوشنبه شام. بعد هم از اونجا که 4 شنبه تولد قمری پسری بود یه کیک گرفتیم با یه شمع و دوستان رو برای شام (4 تا زوج) دعوت کردیم. دوشنبه همه اومدن به جز یک گروهشون. شام میگو داشتیم و اولویه. خیلی خوش گذشت.

سه شنبه هم خیلی یهویی عقد پسر عمه همسری بود که اونم بد نبود. در حد سالن بعد از محضر. این پسر عمه جان رو خیلی دوست داریم و من از خوشحالیش خیلی خوشحال شدم امیدوارم خوشبخت باشه.

/ 3 نظر / 7 بازدید
نیلوفر

عزیزم همیشه به شادی و گردش ... امیدوارم همیشه جمع تون جمع باشه و خوش باشید [قلب] سختی ها میگذره .. یه موقع هایی میشد که میگفتم خدایا از این بدترم میشه ؟ اما الان خدا رو شکر زندگی برام روال ارومی داره .. هیچ وقت همه چی خوب مطلق نیست ... خوبی و بدی ... سختی و راحتی در کنار هم هستن و زندگی اینجوری معنا پیدا میکنه ... مطمئنم تو از پس مشکلات برمیای [ماچ]

طرلان

عبادتهات قبول نیلوفر جونم...باز خوبه همون چند روزش رو هم میتونی بگیری من که افت قند دارم میرم زیر سرم...همیشه به عروسی و گردش خانم...نیلو پس تو هم که خیلی دوری،چند وقت یه بار میری اهواز؟حالا خوبیش به اینه که زود سوار هواپیمامیشی میرسی...حیف که نی نی ندارم والا انقدری که از مهدش تعریف کردی میومدم تهران میزاشتمش اون مهده....گل پسرت رو ببوس عزیزم